ز مستي ديگران را مي كني تكليف مي نوشـــي

به عيب ديگران خواهي كه عيب خويشتن پوشي !

مي شود گوهر اگر جمع تواند كردن

آبرويي كه به دريوزه ، گدا مي ريزد

در حفظ آبـــرو ، ز گهر باش سخت تر

كاين آب رفته باز نيايد به جوي خويش

گنه را خرد مشمر گر نداري تاب رسوايي

كه بهر گندمي ، بيرون ز باغ خلد شد آدم

از تلخي سؤال ، گروهي كـــه واقفند

فرصت به لب گشودن سائل نمي دهند

لاف كـــرم ، نتيجه ي پستي همت است

از دست كوته است ، كه باشد زبان بلند !

آبي است آب رو ، كه نيايد به جوي باز

از تشنگي بمير و نريز آب روي خويش

خرمني در دامــن صحراي محشر سبز كرد

هر كه مشت دانه اي در رهگذار مور ريخت