ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم

 

“ بچه كه بودم برايم قصه مي گفتند ، بچه تر

كه  شدم  ،  شروع كردم به قصه نوشتن ! “

زنده ياد جلال آل احمد

به دامن طبيعت رفت و چادرش را برپا كرد . سپس به درون چادر رفت و منتظر ماند . جيرجيرك پيوسته آواز مي خواند . مرد ار چادر بيرون آمد و پس از يك تعقيب و گريز طولاني و نفس گير و عمليات كمين و ضد كمين ، جيرجيرك را با سلاح سردي به نام كلاه دستگير كرد . پماد را از جيب درآورد و به پاها و بالهاي جيرجيرك ماليد و رهايش كرد و دوباره به چادر برگشت . آن جيرجيرك ديگر آواز نخواند ، اما صداي آواز دسته جمعي جيرجيركها در طبيعت پيچيد ! تبسمي كرد و فرياد زد : “ يافتم ! “ . چوپان نفس زنان خود را به او رساند و پرسيد : “ برغاله ي مرا يافتي ؟! “ . مرد پاسخ داد : “ آنچه يافته ام از بزغاله ي تو بهتر است ، اما قابل وصف نيست “ . چادر را جمع كرد و به خانه اش برگشت . چند روز بعد در مراسم افتتاحيه كنگره جهاني جيرجيرك شناسي ، سخنان خود را چنين آغاز كرد :

ما  زنده  از  آنيم  كه  آرام نگيريم

موجيم كه افتادگي ما عدم ماست

در پايان كنگره ، با جيرجيرك طلايي به خانه برگشت . آواز جيرجيركها گوشهايش را نوازش مي داد . . .

به نظر شما آن مرد چه چيز ارزشمندي يافته بود ؟

 

سيد فتح الله صدري زاده