تو مرد صحبت دل نيستي چه مي داني

كه سر به جيب كشيدن چه عالمي دارد

مي كنم از سر برون صائب هواي خلد را

بخت اگر از ساكنان شهر كشميرم  كند

دهن  خويش  به  دشنام  ميالا  ،  زنهار !

كاين زر قلب به هر كس كه دهي باز آيد

مرا به روز قيامت غمي كه هست اين است

كه  روی  مردم  دنيا  ،  دوباره  بايد  ديد  !

درون خانه ي خود ، هر گدا شهنشاهي است

قدم  برون  منه  از  حد  خويش و سلطان باش

عالم  بي خبری  ، طرفه بهشتي بوده است

حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم

از حادثه لرزند به خود ، قصرنشينان ،

ما خانه به دوشان ، غم سيلاب نداريم

هم اينجا ، صلح كن با ما ، چه لازم ،

كه  در  محشر ز ما شرمنده باشي !