همراه با حافظ

 

دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي كردند ،

كه من ، تا روي بام ابرها ، پرواز مي كردم ،

از آنجا ، با كمند كهكشان ، تا آستان عرش مي رفتم ،

در آن درگاه ، درد خويش را فرياد مي كردم ،

دلم مي خواست ، اهل زور و زر ، ناگاه ،

ز هر سو ، راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را بر نمي چيدند ،

دلم مي خواست دنيا خانه ي مهر و محبت بود ،

دلم مي خواست مردم در همه احوال ، با هم آشتي بودند ،

طمع در مال يكديگر نمي بستند ،

مراد خوش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند ،

از اين خون ريختن ها ، فتنه ها ، پرهيز مي كردند ،

چو كفتاران خون آشام ، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند ،

دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت ،

پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند ،

بهاري جاوذان ، آغوش وا مي كرد ،

جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد !

بهشت عشق مي خنديد ،

به روي آسمان آبي آرام

توضيح : شعر “ همراه با حافظ “ ، بلندترين سروده آرماني فريدون مشيري است كه در آن تقريبا همه پسندها و آرزوها ، دلم مي خواست ها ، دريغ هاي رفته و اي كاش هاي آينده خود را بيان كرده است .