روندگان راه

 

آنها كه در حقيقت اسرار مي روند

سرگشته همچو نقطه پرگار مي روند

هم در كنار عرش سرافراز مي روند

هم در ميان بحر نگون سار مي روند

هم در سلوك ، گام به تدريج مي نهند

هم در طريق عشق به هنجار مي روند

راهي كه آفتاب به صد قرن ، آن برفت

ايشان به حكم وقت به يك بار مي روند

گر مي رسند ، سخت سزاوار مي رسند

ور مي روند ، سخت سرافراز مي روند

در جوش و در خروش از آنند روز و شب

كز تنگناي پرده ي پندار مي روند

از زير پرده ، فارغ و آزاد مي شوند

گرچه ، به پرده باز گرفتار مي روند

هر چند مطلقند ز كونين و عالمين

در مطلقي ، گرفته اسرار مي روند

بار گران عادت و رسم اوفكنده اند

وآزاد ، همچو سرو سبك بار مي روند

چون نيست محرمي كه بگويند سر خويش

سر در درون كشيده چو طومار مي روند

چون سير بي نهايت و چون عمر اندك ست

در اندكي ، هرآينه بسيار مي روند

بي وصف گشته اند ز هستي و نيستي

تا لاجرم نه مست و نه هشيار مي روند

از ذات و از صفات چنان بي صفت شدند

كز خود ، نه گم شده ، نه پديدار مي روند

از مشك اين حديث ، مگر بوي برده اند

بر بوي آن به كلبه ي عطار مي روند