.
 این دهان بستی، دهانی باز شد
تا خورنده‌ی‌لقمه‌های راز شد
این دهان بر بند تا بینی عیان
چشم بند آن جهان، حلق و دهان
اشک می‌بار و همی سوز از طلب
همچو شمع سربریده جمله شب
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
دم به دم بر آسمان می‌دار امید
در هوای آسمان رقصان چو بید
دم به دم از آسمان می‌آیدت
آب و آتش رزق می‌افزایدت
گر تو را آن جا برد نبود عجب
منگر اندر عجز، بنگر در طلب
این طلب در تو گروگان خداست
زانکه هر طالب به مطلوبی سزاست
جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت از چاه تن بیرون شود
تو چه دانی ذوق آب دیدگان
عاشق نانی تو چون نادیدگان
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان بازگیر
بعد از آنش با ملک انباز گیر
گر ز شیر دیو، تن را وا بری
در فطام او بسی نعمت خوری
تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای
دان که با دیو لعین هم شیره‌ای
آفت این در، هوا و شهوت است
ورنه اینجا شربت اندرشربت است
ای دهان! تو خود دهانه‌ی ‌دوزخی
وی جهان! تو بر مثال برزخی
از طعام‌الله و قوت خوشگوار
بر چنان دریا چو کشتی شوسوار
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو، دولت بگیر
نور باقی، پهلوی دنیای دون
شیر صافی، پهلوی جوهای خون
خواب بیداری‌ست چون بادانش است
وای بیداری که با نادان نشست
حس خفاشت سوی مغرب دوان
حس در پاشت سوی مشرق روان
حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد
حس جان از آفتابی می‌چرد
ای ببرده رخت حس‌ها سوی غیب
دست چون موسی برون‌آور ز جیب
گاه خورشیدی و گه دریا شوی
گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش
ای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش
پرده‌های دیده را داروی صبر
هم بسوزد، هم بسازد شرح صدر
آینه‌ی‌دل چون شود صافی و پاک
نقش‌ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را

.

جلال‌الدین مولوی