غزل شماره 428

یک دوست


 

  •    سحرگاهان که مخمور شبانه / گرفتم باده با چنگ و چغانه

سحرگاهان که مخمور و محجوب از مشاهده محبوب بودم، همانند مستان که دفع مستی و علت­های آن با نوشیدن می، می­کنند، برای رفع خماری و حجاب مشاهده به فتوای پیر و مرشد، باده محبت خالص را گرفتم و پیر را راضی از اطاعت امر کردم، پس:

 

  •   نگار می فروشم عشوه­ای داد / که ایمن گشتم از مکر زمانه

خوبروی می فروش (پیر و مرشد که می محبت الهی و باده مودت نامتناهی را در میخانه او می­فروشند)، عشوه­ای (لطف محبوب) به من داد، که به سبب این لطف از تمامی حجاب­هایی که به سبب مکر زمانه بر من ظاهر شده بود، خلاصی یافتم و ایمن گشتم.

 

        در بیت اول، باده محبت به او دادند و در بیت دوم عشوه و لطف، که این دو کارساز شدند و ...

 

  •    نهاده عقل را ره توشه از می / به ملک مستی­اش کردم روانه

عقل (عقل معاش) را که به نیروی مکر زمانه کمر مخالفت با عشق بسته و سالک را از راه محبت باز داشته، با کمک مرشد و سر کشیدن جرعه می و مست شدن، از مقام امارگی به مقام مطمئنگی رسانده، به طوری که کمر موافقت با عشق می­بندد.

بنابراین عقل سرکش و مخالف را توشه راه مهیا نموده، به ملک مستی و عشق روانه کردم و طی منازل محبت را پیش گرفتم و به مرشد گفتم:

 

  •     بده کشتی می تا خوش برآیم /  از این دریای ناپیدا کرانه

پیاله می محبت را بده تا به نیروی آن خوش و آسان از دریای ناپیدا کرانه منازل محبت برآیم و به منزل مقصود برسم.

 

  •    ز ساقی کمان ابرو شنیدم   /  که ای تیر ملامت را نشانه
  •     نبندی زین میان طرفی کمروار / اگر خود را ببینی در میانه

چون طلب باده محبت از ساقی کمان ابرو (مرشد کامل) کردم و در این راه سماجت نمودم، از او شنیدم: ای که تیر ملامت ما را به سبب غلبه صفات نفس و انانیت، نشانه هستی، از طلب این باده نفعی نمی­بری اگر خود را و انانیت و هستی خود را در میانه ببینی. زیرا از این باده زمانی به تو خواهم بخشید که هستی و انانیت تو در میان نباشد.

یعنی کمربند به این جهت توانسته به دور کمر یار بگردد و او را در آغوش بگیرد که میانه آن خالی است و وجودی در میانه خود ندارد. تو هم تا از وجود خود خالی نشوی نمی­توانی یار را در آغوش بگیری.

 

  •    برو این دام بر مرغ دگر نه / که عنقا را بلند است آشیانه

سپس مرشد ساقی صفت قدم پیش­تر گذاشته می­فرماید: برو این دام را، که طلب باده محبت با وجود انانیت و هستی باشد، برای مرغ دیگر بگذار. عنقا (سیمرغ، مرغی مجهول الجسم و معروف الاسم که می­تواند ذات واحد مطلق باشد) آشیانه­اش بلند است و با این دام به دست نمی­آید تا جمال خود را به تو بنماید.

 

  •    مرا خالی است از بیگانه می نوش / که جز تو نیست ای مرد یگانه

خلوت سرای قرب و مشاهده عنقا از بیگانه خالی است و دویی را در آن سرا جایی نیست. می، بنوش، اما آن می، زمانی اثر می­بخشد که تو در میان نباشی. زیرا مانعی جز تو نیست، ای مرد یگانه.

 

  •    که بندد طرف وصل از حسن شاهی/ که با خود عشق بازد جاودانه؟

چه کسی از زیبایی آن شاه، که دائماً با خود عشق­ورزی می­کند نصیبی می­برد. شعر به صورت استفهام انکاری است و اشاره به این معنی دارد که آن شاه، خداوند، عاشق ذات خویش است و از این جهت کسی نمی­تواند از عشق او به نصیبی برسد. بنابراین، در صورتی که عاشق او نباشی، او با حسن خود، خود عشق می­بازد و از عشق ما مستغنی است.

این بیت نمودار عقیده مذهب اصحاب تجلی در عرفان اسلامی است. مذهبی که خلقت جهان را بر اثر عشق خالق به ذات خویش می­بیند و معتقد است که خالق جهان جمیل بوده و جهان را خلق کرده تا جلوه جمال خود را در آینه جهان بیند.

 

  •     ندیم و مطرب و ساقی همه اوست /  خیال آب و گل در ره بهانه

خداوند عاشق ذات خویش است و با توجه به مذهب اصحاب تجلی که می­گویند خدا آدم را از آب و گل خلق کرده تا انعکاس وجود خود را در چهره او ببیند، می­گوید: این سخن بهانه­ای بیش نیست. اگر درست نظر کنی، ندیم و مطرب و ساقی که در ظاهر مختلف به نظر می­رسند، در حقیقت، همه اوست و خیال و وهم عینیاتی مثل آب و گل در راه او بهانه است.

 

  •     وجود ما معمایی است حافظ  /  که تحقیق­اش فسون است و فسانه

مرشد می گوید: وجود ما و شما امری پوشیده و غامض است، ای حافظ. تحقیق در این امر پوشیده و حل آن معما حاصلی جز فسون و فسانه، فریب­کاری و قصه­پردازی، ندارد. تحقیق در مورد موجوداتی که از عالم وجود سفر کرده­اند و به عالم موجود رسیده­اند، بسیار مشکل و بیان آن فسون و فسانه است.

شاعر هر گونه راهی را برای وصول به مبدأ و وصال معشوق بسته، حتی مذهب اصحاب تجلی را رد می­کند و سرانجام در این بیت به این نتیجه می­رسد که هر گونه تحقیق در باب معمای وجود جز قصه­پردازی برای فیب خلق حاصلی نخواهد داشت.

منبع : دردکشان