بناي عمر را با عشق بايد ساخت

 

ز خواب ناز برخيزد ،

ز خشت عيب و سقف پستي و شالوده ي سستي ،

بناي عمر مي سازد .

زمين تب دار و لرزان است ،

گهي گريان ،

شبي نالان ،

گهي از عطسه ها خونش به چشمان است ،

بناي خانه ويران است و نخلستان بم زار و پريشان است ،

زمستان ، سرد و سوزان است .

به الوار گناهم قايقي سازم ،

درونش پر ز عيب و پستي و سستي ،

و دايم چشم دوزم من به درگاه خداوندي ،

به حسن و اوج و والايي .

شباهنگام ،

ز درد و خستگي نالم به رؤياي دراز عمر ،

سحرگاهان ،

نسيم مهر مي آيد ،

و سيل حسن رويت مي برد قايق از اينجا تا ديار ناكجا آباد ،

و من فرداي نسيان ،

باز مي بافم ،

به تار و پود عيب و پستي و سستي .

چرا باور ندارم من ؟

بناي عمر را با عشق بايد ساخت ،

كه تا عمر جهان باقي ست ،

خواهد ماند .

 

سيد فتح الله صدري زاده ، تهران 29 دي ماه 1382

 

خاطرات يک مدير : شعر زيبايی است از خودتان است ؟

پاسخ خاطرات يک مدير : از لطف شما ممنونم . از بازديدکنندگان گرامی تقاضا دارم نظر برداشت و احساس خود را در مورد اين شعر و اشعار ديگر سايت در چند جمله بيان کنند .

مشکسار ( استاندارد ايزو ) : واقعا زيبا بود.زيبا و پر مفهوم.راستی که بنای عشق فرو ريختنی نيست.

بدری ( همنشين دل ) : شعر قشنگی ست . از خودتان است ؟ دراين صورت موضوع فرق می کند. من مدتی گرفتار بم و غم همراه با آن بودم ....