.

من بار سنگینم مرا بگذار و بگذر

 نیکم بدم اینم مرا بگذار و بگذر

 

دانم زمسکینان بتابی چهره از ناز

 انگار مسکینم مرا بگذار و بگذر

 

بر مرگ خود سوزی عبث می گریی ای شمع

 منشین به بالینم مرا بگذار و بگذر

 

دردم نمی داند کسی بگذار تا مرگ

 کوشد به تسکینم مرا بگذار و بگذر

 

در دیده رویای عدم سنگین نشسته

 در خواب شیرینم مرا بگذار و بگذر

 

آیینه دل تیره از زنگار غمهاست

 بیرنگ و رنگینم مرا بگذار و بگذر

 

بگذار زنجیرم کند دژخیم ایام

 در خورد نفرینم مرا بگذار و بگذر

 

بگذار تا کابوس ناکامی نبیند

 چشم جهان بینم مرا بگذار و بگذر

 

بگذار تا در ماتم ویرانی خویش

 چون جغد بنشینم مرا بگذار و بگذر

.

 

محمود ثنایی ( ابن شهراشوب)