در زير سقف تالار بزرگ آسمان ،

هر ابري ساز خويش مي زد ،

آهنگ هوا موزون نبود .

ابري غريد ،

و ابرهاي پراكنده ،

دور هم جمع شدند ،

و سرود وحدت و همدلي سر دادند .

ديروز آسمان گريست ،

و از گونه هايش مرواريدها بر زمين ريخت ،

آسمان شهر ما امروز آبي است ،

اما چهره ي شهر غبار غم گرفته ،

بازي بچه ها ،

و سكوت بزرگ ترها ،

انگار دانه هاي برف مثل من سوخته اند ،

و آدم برفي ها مثل نخل هاي بم داغدارند ،

و سر در گريبان ،

در غم دهها هزار گلي كه در يك چشم به هم زدن پرپر شدند ،

بم چون شهري ست در محاصره ،

آنان كه بيرون شهرند سراسيمه وارد مي شوند ،

و آنان كه درون شهرند در تكاپوي فرار از آبادي ويران .

آن طرف تر ، اما ،

ارگي است ويران شده در قلب كوير ،

با رازهاي مگو ،

دوش آهسته ز من مي پرسيد :

مرگ تقدير كبوترها بود ؟

گفتمش : مي دانم ،

زندگان لايق مرگند هنوز !

اينك اما من ،

مي كارم نخل ،

پاي هر نخل بلند ،

چشمه اي جاري ست از اشك يتيم ،

چشمه ها را بشمار ،

چهل هزار چشمه ،

كمتر يا بيشتر ،

ياد آن شهر قديم ،

ياد همسايه بخير ،

كه به ما سر مي زد ،

تا كه از ياد من و ما نرود ،

ضعف ما بود كه ويران شده شهر .

آن گلستان قديم ، چه غريبستاني ست ،

تا كه دستي رسد از غيب و علاجي بكند ،

يا سرشكي ز رخي برگيرد ،

در شب تار و غم سوته دلان .

 

سيد فتح الله صدري زاده

 

جيمز : --- و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت ....

مهندس صغيری ( بوشهر ) : .... شعر زيبايت چشمه خشکيده اشکمان را جانی تازه بخشيد !!

مهندس صادق ( صنعت خودروسازی ) : تا كه از ياد من و ما نرود ، ضعف ما بود كه ويران شده شهر

مهندس صابری ( ديد مهندسی ) : با عنوان اين مطلب ياد فيلم زيبای سوته ‌دلان افتادم . يک ‌جورهايی شبيه قصه‌ی ماست .