قرار نبود به اين زودي ،

حرفهايت ، رنگ كال چشم هاي مرا بگيرد ،

هميشه كه مي آمدي ،

حرفي از جنس بلور و آينه داشتي ،

و وقتي دفترت را مي گشودي ،

گريه هات ،

رنگ نارنج قلبم را مي گرفتند .

بگو ، از كدام راه آمده بودي ،

و در كدام جاده به راه افتادي ،

و اسبت ،

با زيني خالي ،

و ركابي كه تنها بادها در آن مي نالند ،

و لگامي كه مانده است ،

در بي قراري ثانيه هايي كه دست تو شفا مي بخشيد .

تو در شولاي كدام شب تلخ زاده شدي ،

كه پشت لكنت هر واژه ،

مثل خس خس خسته ي نفس هاي من ،

و هق هق گريه هاي مادربزرگ بودي .

قرار نبود به اين زودي گريه ات كنم ،

به من بگو خانه ات كجاست ؟

كولي بي خانمان ،

زير اين ماه سربي بي فرجام ،

راستي ، انار سرخ دهانت ،

در چنگ كدام باد مجاله شد ؟

لبخندي كه شب پيش ،

پشت پنجره گذاشتي ،

ديگر به رنگ ديروز نيست

 

كاظم علي پور