مردم سالاری : پیمان قدیمی

بیژن الهی در شعری می نویسد:

به تصویر درختی که

در حوض

زیر یخ زندانی ست،

چه بگویم؟

...

به راستی در بیان احساس شاعر در این شعر چه می توان گفت؟
چگونه می توان شهود شاعر در این شعر را تشریح کرد؟ شاید تنها می توان این شعر را لمس کرد، آن ِ شعر را دریافت و بر خود لرزید.

در این جستار که در سه بخش به نگارش در آمده هدف، تبیین نگاهی درست و بی پیرایه به جریان هنر جهان شمول و انسانی بی تمییز جغرافیا و زبان است. هنری که اساس آن نه فرم و قالب بلکه اساس خلقتش «لحظه و آنی» در هنرمند و مخاطبش است. در این جستار مقصود از شعر یک متن یا نظریه ادبی نیست. بلکه به تعبیر
یاکوبینسکی مقصود از شعر نظام زبانی دیگر است که گستره آن کنش انسانی است 1. این جستار در تشریح دغدغه های من در نگارش موومان چهارم سمفونی آوایی، نمایش نامه ی ((قطعاتی برای هیچ)) به تحریر در آمده است. بخش اول این جستار به شعر ، زندگی و رابطه میانشان می پردازد.


شاملو در دیباچه دفتر یکم اشعارش می نویسد:

((آثار من خود اتو بیو گرافی کاملی است، من به این «حقیقت» معتقدم که شعر برداشتهایی از زندگی نیست، که «شعر» خود یک سر «زندگی» ست.))

پیشتر عنوان این مسئله پر بیراه نیست که خود زیستن، ذات زندگی ،خود ِ شعر است. اصل شعر بر زندگی است. اما اینکه کدام گونه از زندگی می تواند شعر باشد، شاعرانه باشد و در خود پویایی بیافریند سوالی است که در تمام بخشهای این جستار پی رنگ اصلی متن است.

در تبیین اینکه شعر در زندگی یا حضور زندگی در شعر، شعر ِ زیستن و زیستن ِ شاعرانه، چیست؛ تعریف پیش فرض هایی از «زندگی» و «شعر» اساس ماجراست که با وجود آن می توان پیوند های این دو را کشف کرد . چه بسا که این دو آنقدرها از هم متمایز نباشند و شاید که وحدتی ضمنی دوگانگی شان را در برگیرد. «
زنده‌» گی به واسطه زمان ( جریان ) تعریف پذیر است. جریانی سیال از«‌لحظه» میان دو
نقطه میلاد و مرگ . خط میان میلاد و مرگ که به واسطه کنار هم نشستن نقاط-لحظات شکل گرفته است، دنباله ایست که جریان زندگی را می سازد. اگر در صدد تعریف کل این خط یا جریان باشیم بایستی ابتدا به تعریف همین نقاط یا لحظات بپردازیم. به تعبیری تبیین جزء مبنای تعریف کل قرار می‌گیرد.

لحظه در اندیشه ها و مکاتب فکری و هنری مختلف تعاریف گوناگونی دارد. به دلیل وسیع شدن دامنه دید در این گفتار مختصر، من بدون ارجاع به منبع یا مکتبی تنها دیدگاه شخصی ام به «لحظه» را بیان می کنم. در تعریف لحظه پای سه عنصر «موقعیت»، «واقعیت» و «حقیقت» در میان می آید. در واقع این سه، ابعاد اصلی تعریف لحظه در دامنه ی دید من هستند که بایستی هر کدام از این سه عنصر به تشریح کالبد شکافی شوند.

موقعیت

موقعیت به صورت قردادی از دو محور زمان و مکان تشکیل شده است. ما در شناخت موقعیت چیزی، زمان و مکان قرار دادی اش را باز گو می کنیم. به عنوان مثال در تعریف لحظه ی برخورد هواپیماها با برج های دوقلو ، کلمات « نیویورک» و «یازدهم سپتامبر» را از ذهن عبور می دهیم. در تعریف موقعیت کاراکتری در فیلم نامه ای کلماتی که پارامتر بیان زمان و مکان کاراکتر هستند مطرح می شوند (شب- داخلی) .در دستگاه ریاضیاتی دکارتی دو پارامتر- محور (x-y) ویژگی های موقعیت فیزیکی نقطه ای را بیان می کنند.

بر اساس قراردادها « موقعیت» به «هستی» شی، فرد یا موضوعی در محیطی مادی و سر شار از آنتروپی اشاره دارد. به عبارتی موقعیت ،اطلاعاتی پیرامون زمان و مکان ِ شخص ، شی و یا موضوع را بدست می دهد.

سوال اینجاست که انسان به عنوان نگرنده Observer))، هستی به عنوان منظر Observed) و زندگی به عنوان نظر (Observation) همیشه در موقعیتی خاص قرار دارند. آیا میان انسان و هستی ( ناظر و منظر) می تواند وحدتی به وجود آید؟

آیا در خواب یا رویا هم موقعیت تعریف پذیر است؟ که اگر اینگونه باشد موقعیت ناظر( زمان و مکان ناظر) در خواب یا رویا کجاست؟

بی زمانی و بی مکانی دنیای خواب و رویا و سیال بودن «ناظر» در خواب به گونه ای که می تواند از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به مکانی دیگر برود و در زمانها و مکانهای گوناگونی قرار داشته باشد ، می تواند دلیلی بر بی‌موقعیتی «ناظر» در دنیای خواب و رویا باشد.

پس، « نگرنده»، «نگریسته شده» و» نگاه» همیشه در موقعیتی قرار دارد که بر اساس قرار داد، ویژگی های زمانی و مکانی را بازگو می کند.

واقعیت

واقعیت، می تواند احساس موقعیت توسط حواس فیزیکی ناظر باشد که در آن هیچ ادراک یا شهودی دخالت ندارد.

دیدن، شنیدن، چشیدن، لمس کردن و بوییدن دریچه های ورود موقعیت به درون ناظر اند. به تعبیری موقیعت بدون حس فیزیکی عنصری ذهنی است که به واسطه ی حواس و فیلتر های ورودی عینیت پیدا می کنند. «موقعیت - هستی» از دریچه ی حواس ما به قلمرو «واقعیت –چیستی» راه می یابند. از این رو بسیاری از اندیشمندان از در تعریف واقعیت به شرح مصادیق پرداخته اند. افلاطون با تشریح صُوَر و عالم مُثُل (Eidos) برای واقعیت مصداقی فرامتنی را مورد اشاره قرار داده است.

دنیای واژه و زبان هم به همین صورت است. واژه بدون وجود مصداق فیزیکی اش انتزاعی است. اسب بال دار هر چند خود مصداق فیزیکی ندارد اما به واسطه ی واژه های اسب و بال متصور می شوند و عینیت می یابند.

حقیقت

اما به راستی حقیقت چیست ؟ آیا اسب بال دار که واقعیت ندارد، حقیقت دارد ؟ آیا اسب و بال که واقعیت دارند؛ حقیقت هم دارند؟ آیا حقیقت همان واقعیت است ، آیا حقیقت و واقعیت از هم متمایزند یا حقیقت موضوعی نهفته در کالبد واقعیت ِ است که بایستی ادراک شود.

دکارت حقیقت را یقین ذهنی می‌دانست. کانت بین حقیقت شبه متعالی و حقیقت تجربی قائل به تفکیک بود و حقیقت را به انتزاعی و انضمامی قسمت می‌کرد. نیچه حقیقت را نوعی خطا می‌شمارد. او حقیقت را دروغ خوانده است. قانون تبدیل در نگاه نیچه به حقیقت بارز است. زندگی آبستن مرگ است و مرگ آبستن زندگی. نظم
آبستن بی نظمی است و بی نظمی آبستن نظم. شب آبستن روز است و روز آبستن شب. حقیقت دروغ است و دروغ حقیقت. نیچه می نویسد: هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند. هنر در نگاه نیچه رهایی از حس حقیقت جویی است. کاوش ِدروغی به عنوان حقیقت زوال است و هنر رسیدن به کمال.

بررسی تقابل نگاه نیچه و هیدگر به حقیقت شاید به تعریف روشن تری از حقیقت بیانجامد. در مقابل نیچه، هیدگر هنر را از حقیقت جدا نمی‌داند بلکه حقیقت را دریچه ای برای ظهور هنر می‌داند. در دامنه ی نگاه هیدگر این میل به کاوش حقیقت است که هنر را پدید می آورد. اساس نگاه نیچه به هنر مستی ( نگاه دیونیسوسی) است و نگرش هیدگر به هنر همان نگاه مستوری (آپولونی) است.

بگذریم، حافظ شیراز رندانه آب پاکی را روی دست ما ریخته است، آنجا که می نویسد:

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند/ ما دل به عشوه ی که دهیم اختیار چیست؟

راز درون پرده که داند فلک خموش/ ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟ 2

اینجا می توان به فصل میان لذت و آرامش پی برد. تمیز لذت و آرامش در واقع همان تمایز میان نگاه آپولونی و دیونیسوسی است. در این نگرش با علم به اینکه کشف حقیقت ممکن نیست انسان می تواند آرامش خود را با شناوری در واقعیت هستی بازیابد. چنانکه سهراب سپهری می سراید:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ

شناور باشیم. 3

راز در شعر سهراب همان حقیقت است که وصل بدان ممکن نیست. گل سرخ واقعیت است. زندگی است. نه آن گونه از زندگی که به تعبیر سقراط مرگ تدریجی است.
(‌سقراط به هنگام مردن گفت: زیستن یعنی زمانی دراز بیمار بودن.) بلکه سهراب زیستن ( واقعیت) را گلی سرخ می داند. شناسایی راز همان حقیقت جویی است که سهراب رسالت انسان را در آن نمی بیند. بلکه رسالت انسان را ( کار ما شاید این است...) شناوری (‌نگاه دیونیسوسی) در افسون ِ ( نگریستن با چشم سوم) گل سرخ ( واقیت زیبای زیستن) می داند.

سهراب در مسیر شعر خود همواره در پی رسیدن به حقیقت بوده است و تجلی این گرایش را می توان در بسیاری از سروده هایش دید. اما نقطه ی عطفی در سلوکش به سوی به حقیقت وجود دارد و آن اعتراف به دست نایافتنی بودن حقیقت است.

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست...4

و یا

...که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رود خانه را نگشود...5

سلوک سهراب در دو شعر بلندش اولی صدای پای آب و دومی مسافر مشهود است. در پایان شعر صدای پای آب سهراب هنوز به وجود حقیقتی فرا واقعی اسرار دارد. (‌کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت بدویم.6)

این همان تقابل همیشگی عقل و عشق است. عقل که بر پایه پردازش منطقی خود از داده ها (جهان پیرامون) همواره در پی برقراری و رسیدن به نظم میان عناصر هستی است، چگونه می تواند جهانی که در متن خود گرایش به بی نظمی ( آنتروپی) دارد را استدراک کند؟ چه بسیارند بزرگانی که عقل را در برابر عشق ( مستی و غوطه وری) ناتوان دیده اند.

سعدی می سراید:

لشگر عشق سعدیا غارت عقل می کند...7

حافظ شیراز می نویسد:

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند. 8

و یا:

تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی/ یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی 9.

پیش فرض تعریف شعر

اینکه «شعر چیست؟» سوالی کوتاه است که هنوز هم پس از نگارش نظریات و رساله های متعدد همچنان به جواب نرسیده و نظریه پردازان بسیاری هر یک از منظر خود با این سوال برخورد کرده اند و جوابهای بی شماری را عرضه داشته اند.

مایاکوفسکی اعتقاد داشت: (( زبان شاعرانه خارج از گستره ی کارکرد معنا شناسیک قرار دارد.))10

یاکوبسن می نویسد: ((شعر قاعده های قالب را می شکند، زبان را ویران می کند، عادت ما را در نگرش به جهان ، هستی و خویشتن، و از این رهگذر خود ما را عوض می‌کند)).

یاکوبسن شعر را ((کارکرد زیبایی شناسیک زبان)) و (( هجوم سازمان یافته و آگاه به زبان هر روزه )) می‌داند.

پیشترک مطرح شد که واقعیت ، حس ِ موقعیت توسط حواس فیزیکی « ناظر» است. بر این اساس موقعیت توسط احساسات قابل بازیابی است اما حقیقت هر واقعیتی توسط احساست صرف قابل کشف و شهود نیست. زیرا حقیقت «شعور و روح» هر واقعیتی است که نه احساس که بایستی ادراک شود. اینجاست که دیدن بعد دیگری پیدا می کند و جهان دیگرگونه می شود. زمانی که حقیقت با واقعیت زندگی یکی می شود، ناظرو منظر یگانه می شوند چشم سومی در کار می آید. اساس جهان از هم فرو می پاشد.گوش سومی واقعیت را می شنود. دستهای دیگری جهان را لمس می کند.

شاعران و هنرمندان با تربیت نگاهشان همیشه با چشم سوم به جهانشان می نگرند. نقاشی، لحظه ای خاص چیدمان اتفاقی اشیایی را کشف می کند و آن را زیبا می یابد. هم چنانکه نقاشی ممکن است در لحظه ای، از دهشتناکی فاجعه ای به ستوه آید و بخواهد پیکاسویی باشد در ترسیم گرونیکا. مهم نگاه شاعر و هنرمند است به زندگی. با نوع نگاهی که شاعر به واقعیت پیرامونش دارد یا آن را زیبا و قابل ستایش در می یابد، یا بی رحم و خشک. در واقع شعر و در تعمیمی هنر، چشم سومی است برای دیدن
واقعیت پیرامون. خواه شاعر یا هنرمند در زیبایی اش شناور باشد و خواه در پی کشف رمز علت زیبایی و یا به ستوه آمده باشد از پلشتی.

به ابتدا بر می گردم، به راستی مقصود بیژن الهی از «تصویر درختی که در حوض زیر یخ زندانی است» چیست؟ او واقعیت را ادراک کرده است. شاید تابستانی واقعیت تصویر درخت در حوض را دیده است، اما حالا که آب حوض یخ بسته است،
تصویر درخت را زیر یخ زندانی ادراک کرده است، اما او به تصویر درخت اشاره کرده است،
ما را به فرا متن ارجاع داده است، او تصویر درخت را زیر یخ، زندانی دیده است. شاید
هم حرفی برای گفتن به درخت کنار حوضی که تصویرش ( روح و حقیقتش) زیر یخ( انجماد ، ایستایی و مرگ) زندانی است نداشته است. اما بهت این شعر در عجز شاعر نهفته است.
شاعری که رسالتش گفتن است هنگام دیدن این تصویرحرفی برای گفتن ندارد و در رسالتش در مانده است.

روزی بارانی در حیاط نگارخانه ی آریا ایستاده بودم به تماشای نردبانی چوبی که به درختی تکیه داده شده بود. بی اختیار از ذهنم گذشت: در باران/ چه می توان گفت/ به نردبانی/ که روزگاری درخت بوده است. شاید در آن لحظه حسرت نردبان را در باران دریافته بودم. نمی دانم، اما می دانم تسلسل و دنباله ی لحظات حقیقی؛ زمان، جریان و زندگی شاعر را به وجود می آورد. در واقع شاعر شبیه «شناسایی» (عارفی) مدام در حال سلوک به سوی حقیقت زندگی و هستی پیرامون خویش است.
این اعتراف که حقیقت سیمرغی در قاف است و تمام تلاش هنرمندان یکسر بر سر رسیدن به حقیقت وجودی خودشان است حرفی دیگر است که هنرجهان شمول امروز جریانش را از این میان عبور می دهد.

پی نویس:

ساختار و تاویل متن، بابک احمدی، نشر مرکز، چاپ نهم، ص 69

دیوان حافظ، نشر خانه هنرمندان، چاپ سوم، ص 76

هشت کتاب، سهراب سپهری،انتشارات طهوری، چاپ 1- سیزدهم، ص
289

2- همان، ص 308

3- همان، ص 309

4- همان، ص 328

5- غزلیات سعدی، نشر هیرمند

6- دیوان حافظ، همان، ص 204

7- همان، ص 449

8- ساختار و تاویل متن، همان، ص 70

9- همان، ص 75

10- همان، ص 68