دو پسر بچه با هم به مدرسه می‌رفتند.
یکی از آن‌ها عادت بدی داشت، او از کیف دوستش شکلات می‌دزدید،
یک روز درباره آنچه انجام می‌داد احساس گناه کرد… و چون شجاعتش را نداشت که مستقیم به دوستش بگوید نامه‌ای برای او نوشت.
«من شکلات تو را می‌دزدیدم… متأسفم…»
دوستش با خواندن آن نامه لبخندی زد و در جوابش نوشت:
«نگران نباش. درباره‌اش می‌دانم… به همین دلیل شکلات‌ها را  درهمان جای همیشگی در کیفم قرار می‌دادم.»

منبع : خوشبختی دات آی آر