فرمانده روز اول نارنجکی را انداخت بین جمعیت که بعضی 13 ساله ها ترسیدند. ضامنش را نکشیده بود. بعد به آنها گفت: "بچه ننه ها برگردید عقب پیش ننه تان. شما به درد جنگ نمی خورید."

یکبار که فرمانده رفته بود توالت، یکی از همین بچه ننه ها رفت، دو تا سنگ آورد، انداخت روی سقف توالت که فلزی بود و صدای زیادی درست شد. فرمانده آمد بیرون. به یک دست شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت سرش. یک نفر روی خاکریز نشسته بود. می گفت: "برگردید عقب پیش ننه تان. شما به درد جنگ نمی خورید" و می خندید.

منبع : شفاف