سه‌ رباعی تازه از ایرج زبردست

برگ بیدم تو را هم به گردن گوهران کلمه و ازل آویختم با این تفاوت که تو نگین اصلی آن هستی، این رباعی‌ها تقدیم به هوش راوی خرداد که یک ‌‌روز آمد و مرا جامه‌دران تا لمس شادی نایاب احساس و لذت هزار مولانا برد. برای او که مرا مثل شکل مبادا در دلهره وسیع کرده است تا بدانم باید انتظار باشد تا دل بی‌قرار عاشق برای کسی تنگ شود. برای دخترم بهار که تنها آن پرستو می‌تواند جانش را از ترس تهی کند. آن پرستو، آن راوی خرداد، با آن چشم‌های عطرآگین که مسیح‌وار جان تاریک مرا همیشه از چشمه‌های نور و لذت و اتفاق سرشار می‌کند.

۱

بی‌‌خویش درون خویش کردیم سفر
از خویش نداشتیم یک لحظه خبر
نزدیک‌تر از سایه به من بود کسی؟
او راه دگر گرفت و من راه دگر


۲

شب توبه و صبحدم گناه دگری
گشتیم و نیافتیم راه دگری
از چاه به جای آنکه بیرون آییم
کندیم درون چاه چاه دگری







۳

آرام کند روح پریشانی را
تا عرش برد سر به گریبانی را
باران اگر از تشنگی‌اش حرف زند
یک قطره کند سبز بیابانی را

فرهیختگان