زلزله

 

روي بندرگاه ،

روي دنده هاي آويزان يك بام سفالين در كنار راه ،

روي “ آيش “ ها كه “ شاخك “ خوشه اش را مي دواند ،

روي نوغانخانه ، روي پل ، كه در سرتاسرش امشب ،

مثل اينكه ضرب مي گيرند ، يا آنجا كسي غمناك مي خواند ،

همچنين بر روي بالاخانه ي همسايه ي من ( مرد ماهيگير مسكيني كه او را مي شناسي ) ،

خالي افتاده است ، اما خانه ي همسايه ي من ، ديرگاهي است ،

اي رفيق من ، كه از اين بندر دلتنگ ، روي حرف من با توست ،

و عروق زخمدار من ، از اين حرفم كه با تو در ميان مي آيد از درد ،

درون خالي است ،

و درون دردناك من ، ز ديگر گونه زخم من مي آيد پر ،

هيچ آوايي نمي آيد از آن مردي كه در آن پنجره هر روز ،

چشم در راه شبي مانند امشب بود ، باراني

بچه ها ، زن ها ،

مردها ، آن ها كه در آن خانه بودند ،

دوست بامن ، آشنا با من ، در اين ساعت سراسر كشته گشتند .

 

به انتخاب کلبه ی دل من :

 آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه  پايان   راه    ناپيداست

من   به   پايان   دگر   نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست