چه  برفی در صدایم می‌بارد 

انفجاری از سکوت دلم را محاصره کرد
آیا کسی
به سوال‌های زنی پاسخ خواهد داد 
که نمی‌داند چرا؟ 
باید به مردی بگوید دوستت دارم
آیا کسی می‌فهمد؟!
این مرد چاره‌ای جز خودکشی 
در برابر معشوقش نداشت
در  این بامداد غریب 
خون بی‌محابا دهان‌ها را در بر خواهد گرفت
     دوستت دارم‌ها تکه‌تکه  خواهند شد
  چیزی نمی‌ماند 
جز آواز زنی در دوردست 
که بغضش هر آرامشی را ویران می‌کند 
جز مردی که سکوتش‌
شبیه لحظه‌ی اعدام زیبایی است
اینجا که ایستاده‌ام 
کودکی در مقابلم 
تمام ساعت‌ها را متوقف می‌کند 
قطاری در واگن‌های خونینش
آسمان تکه‌تکه شده را جابه‌جا می‌کند 
انتهای  جهان‌
چون زخمی عمیق  باز می‌شود 
و انسان پرسشی بی‌پاسخ است 
که در کوچه‌ای بن‌بست قدم می‌زند.


انفجار

زیبا نیست بهار برای پرنده‌ای
که صدایش را از یاد برده 
و درختی که میوه‌هایش را 
از سر گرسنگی خورده است
از بهار چیزی نمی‌فهمد 
زندگی‌ام 
چراغی‌ست که رنگ سبزش را گم کرده
نهنگی دریا زده‌ام 
که آوازم تمام کشتی‌ها را غرق می‌کند
من: پروانه‌ای در فرودگاه
لبخندی  در جنگ
سکوتی که فریاد را می‌درد
در  من قطاری واگن به واگن 
                      منفجر می‌شود
زنی باردار گرسنگی‌ست 
و مردی گیسوان مرگ را می‌بافد
در  من 
کودکی را که خودکشی کرده
با رنگ آسمان دفن می‌کنند 
و زندگی چیزی نیست 
        جز تبلور تدریجی مرگ
وهم شکننده‌ای‌
که رویاهایت را تباه می‌کند 
و سایشی که بر شانه‌ات احساس می‌کنی
نه دست کسی 
بال‌های دلتنگی‌ست
آیا زمان در ساعت پنج  عصر ایستاده است؟
     شادی دهانی برای حرف‌زدن دارد؟
آیا فردا به جای ما
زخم‌های گشوده سخن خواهند گفت؟

فرهیختگان