چهار شعر از علی کاکاوند

علی کاکاوند:




برنزی

قرن‌هاست که عاشق منشی موزه‌ام
و دستم را به سویش دراز کرده‌ام
او فکر می‌کند من فقط مجسمه‌ی یک فرمانده‌ام
    که دستش اتفاقی رو به میز اوست
     و دارد فرمان جنگ می‌دهد

 

فرهیختگان


دهکده‌ی جهانی

دهکده‌ی جهانی مزخرف همین است:
تو گوشه‌ی دیواری رادیو را به گوشت چسبانده‌ای
تا صدای اخبارش را میان بمباران  بهتر بشنوی
او روی کاناپه لم می‌دهد
   کانال‌ها را عوض می‌کند
   تا ببیند در کشور تو چه خبر است

تناقض

کلاغ برف را دوست دارد
کبوتر دودکش را
پرندگان با تناقض‌ها زندگی می‌کنند 
تو هم با این همه احساسات قفس قناری در خانه داری

آلزایمر

در جاده‌ی ابریشم بود یا بلوار کشاورز
مردی با پوستینی مغولی یا شلوار جین آبی
روبه‌رویم شمشیر کشید یا قمه
سکه‌هایم را می‌خواست یا اسکناس‌هایم
 
ببین من هر چیزی را دوبار به یاد می‌آورم
        آن وقت تو بگو  فراموشی گرفته‌ام