دو شعر از علی آبان (شفایی)*

علی آبان (شفایی):

تشهد باران

من می‌روم به خواب علف‌ها که گل کنم
تا اوج بی‌نهایت رؤیا که گل کنم
یک قطره از تشهد باران مرا بس است
تا رو کنم به قبله‌ی صحرا که گل کنم
ذوقم کشید عکس تو را در چراغ‌ها
روشن‌تر از زلال تماشا که گل کنم
یک قطره بود هیبت من در ازل ولی
قد می‌کشم به قامت دریا که گل کنم
با واسطه درخت پدرخوانده‌ی من است
آتش بزن به واسطه‌ها تا که گل کنم
ردّ نگاه کاشف من مانده روی گل
آبی بزن به صورت زیبا که گل کنم
تا دور می‌برد زن اسطوره‌ای مرا
نیما، بخوان ترانه‌ی ری را که گل کنم
در قحط قرن عاطفه و عصر سنگ و داس
ای عشق، عشق، جز تو بگو با که گل کنم؟

 

فرهیختگان


آبان تمام شد

گفتم به تو در آیینه، باران تمام شد
گفتی به من در آیینه طوفان تمام شد
درگیر و دار پلک و نگاهی در آیینه
گفتم به خود که خواب پریشان تمام شد
حیرت شکفت در من و رفتم به سمت صبح
تا دور، دورتر که بیابان تمام شد
بادی وزید و برد مرا تا غروب‌تر
آنجا که عقل سر به گریبان تمام شد
یک کوه از تو و من و شیطان رمید و ریخت
دریاچه‌ی مثلث ایمان تمام شد


آمد کنار آینه، زن، گفت، گفت، ای
آقای بی‌خیال برو نان تمام شد
در گوش ساده‌ام دردی آشنا غریب
فریاد زد که دوره‌ی عرفان تمام شد
عشقی که «افتلت۱» به دلم هدیه کرده بود
در شهر بی‌قواره‌ی تهران تمام شد
وقتی که جشنواره‌ی پایان شروع شد
گفتم به خود در آینه، آبان! تمام شد
اکنون رسید نوبت عاشق‌شدن به سنگ
وقتی نماند، فرصت انسان تمام شد
* عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین و پیشوا
 ۱- با فتحه‌ی الف و کسره‌ی ت و ل، زادگاه شاعر است.