بولتن نیوز: عمران صلاحی(دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز بود. صلاحی در دهم اسفندماه 1325 در امیریه تهران بدنیا آمد. مادرش متولد سمنان و پدرش از اردبیل بود.

تحصیل را در 7 سالگی در دبستان صنیع الدوله(قم) آغاز کرد و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) و سپس در سال 37 در دبستان شهریار و دبیرستان امیر خیزی(تبریز) ادامه داد. نخستین شعر خود را در مجله ی اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد. با بسیاری از شعرا و هنرمندان حشر و نشر داشت و از حاضرجوابی و طنزپردازی ویژه یی برخورداربود. صرف نظر از شعرها، نوشته ها و ترجمه ها، صلاحی گردآورنده ی نامه های فروغ فرخ زاد به محبوب و شوهرش پرویز شاپور است. این نامه ها باهمکاری کامران فرزند فروغ و پرویز تحت عنوان "اولین تپش های عاشقانه ی قلب ام" منتشر شده است.

صلاحی سال ها در مطبوعات از جمله "گل آقا" طنز می نوشت . تعدادی از آثار منتشر شده ی او عبارتند از: طنزآوران امروز ایران- گریه در آب - قطاری در مه - ایستگاه بین راه - پنجره دن داش گلیر و آینا کیمی ( به زبان ترکی) حالا حکایت ماست- رویاهای مرد نیلوفری- شاید باور نکنید- ملانصرالدین - باران پنهان - یک لب  و هزار خنده - آی نسیم سحری - ناگاه یک نگاه - از گلستان من ببر ورقی - هزار و یک آیینه - گزینه اشعار و مرا به نام کوچکم صدا بزن ( گزینه شعرها). صلاحی به علت سکته ی قلبی در سن ۶۰ سالگی در بیمارستان توس تهران دارفانی را وداع گفت .

به مناسبت این ایام فرح زا بخش هایی از میان خاطرات عمران صلاحی را تقدیم می کنیم:

 

 
 
 
 
 
 

 

 

 
 
 
 

معین

 

یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.

 

گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.

 

                                         

 
 

انبر دست

 

با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟

 

شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!

 

 

 
 

مقدمه

 

احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.

 

 

 
 

اشتباه

 

در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!

 

 

 
 

شعر و داستان

 

از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟

 

گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!

 

 

 
 

ساختار

 

شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.

 

 

 
 

استاد

 

مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.

 

                                           

 
 

ایدز

 

در کافه‌ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟

 

شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!

 

 

 
 

ترکیب

 

یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:

 

جلال آل احمد محمود دولت آبادی!

 

خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!

 

 

 
 

بیماری

 

خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:

 

بیماری من چون سبب پرسش او شد

 

می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!

 

 

 
 

جا

 

یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.

 

همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.

 

قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:

 

بهر ..شیدن ز جا برخاستم

 

آمدم دیدم به جایم ..یده اند!

 

                                           

 
 

کجا؟

 

یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟

 

گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.

 

استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟