۵ شعر از محمدرضا عبدالملکیان

محمدرضا عبدالملکیان:

بهانه

نه بهانه‌ی خواب‌های عمیق منی
نه بهانه‌ی بیداری‌هایم
با این همه
شعر که در کنارم می‌نشیند

تو همه‌ی پنجره‌ها را می‌بندی!
۱۲ مهر ۹۰


زندگی

در من جرات مردن نیست
فقط می‌خوابم
تا بیدار نباشم
مثل زنم که کنار من خوابیده است
مثل پدر که در قاب عکسی کهنه
مچاله شده
و مثل مادرم که سال‌هاست از ردیف پنجم
تکان نخورده است

در من هنوز جرات مردن نیست 
 
 صفحه‌ی حوادث

 دنیا به کبوترانش پشت کرده است
مواظب باش
زنی که به انتظار تاکسی
ایستاده است
معلوم نیست در کدام فرعی نامعلوم
از پا درمی‌آید
کشته می‌شوی
به خاطر یک جفت گوشواره
و به خاطر یک رشته گردن‌بند
دور گردنت می‌پیچد
ملافه‌ای که با تو
از همه کس نزدیک‌تر بود. 
 
 ساعت ۴

 فایده این عکس‌ها چیست؟
اگر صدای در شنیده نشود
اگر تو کفش‌هایت را در نیاوری
اگر مادرم کنار سماور ننشیند
و اگر من نگویم اسمش فروغ است

فایده این عکس‌ها چیست
اگر سکوت، ساعت را نشکند
اگر تو نگویی دیرم شد
و اگر من نگویم
این بار به جای روسری
برایت گوشواره می‌خرم 
 
 
زن خاکستری

سرش را میان دو دست گرفته است
می‌دانم
گریه نمی‌کند
سر برمی‌دارد
از همیشه زیباتر می‌شود
برمی‌خیزد
آتشی در میانه می‌گیراند و
خاکستر می‌شود

فرهیختگان