مهتاب نيامد ،

نخلي ميان سايه ها گم شد ،

كسي دوبيتي خواند

نخلي گريه كرد .

مهتاب آمد ،

ميان نخل ها نشست ،

كسي چادر عزا آورد ،

نخلي دوبيتي خواند

باد روي شانه هاي لرزان نخل ها ،

خاك عزا مي پاشيد .

 

محمد علي شامانی

 

مهندس صغيری ( بوشهر ) : ..... و کودکی که در ميان آهن پاره ها و آوار پيرهن مادرش را می شناسد. لبخند ميزند. هرچند لبش از سرما ترکيده است !

فريدون مشيری به انتخاب کلبه ی دل من :

نيمه شب از لب آن بام بلند

مي كند ماه به ويرانه نگاه

 بر سر مقبره ی  عشق و نشاط

مي چكد اشك غم از ديده ي ماه

همه ويرانی

 ويراني شوم

آخر اي ماه به چه مي تابی ؟

چهره ي مرده تماشايي نيست .