روزی انوشیروان که پادشاهی دادگر بود در راهی می‌رفت که به پیرمردی فرتوت و تکیده رسید. پیرمرد داشت درخت گردو می‌کاشت. انوشیروان به او گفت: تو که موهایت مثل شیر سفید شده و چند روزی بیش زنده نیستی! چرا درختی بکاری که ده سال دیگر میوه و ثمر دهد! پیرمرد جواب داد: یک دلیل برای درخت کاشتن بس است و آن اینکه تا زنده‌ای باید کاری انجام دهی و بیکار نمانی! همان طور که دیگران هم بیکار ننشستند و برای ما درخت کاشتند و خودشان از دنیا رفتند... تا زنده‌ایم باید به دیگران بهره برسانیم! دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند!

شاه از این حرف خوشش آمد و مشتی طلا به پیرمرد داد.

پیرمرد گفت: ای شاه! درخت من همین امروزه میوه داد! حالا که عمر من از هفتاد سال هم گذشته از این درخت ثمر گرفتم و ده سال انتظار نکشیدم انوشیروان از این جواب پیرمرد هم خوشش آمد و به او هدیه‌ای دیگر داد.

اطلاعات: فخرالدین طبیبیان