اگر تندبادي برآيد ز كنج

به خاك افكند نارسيده ترنج (1)

ستمكاره خوانيمش ار دادگر ؟

هنرمند دانيمش ار بي هنر ؟

اگر مرگ داد است ، بيداد چيست ؟

ز داد ، اين همه بانگ و فرياد چيست ؟

ازين راز ، جان تو آگاه نيست

بدين پرده ، اندر تو را راه نيست

همه تا در آز رفته فراز

به كس بر نشد اين در راز باز (2)

دل از نور ايمان گر آكنده اي

تو را خامشي به كه تو بنده اي

  1. اين مقدمه ي رستم و سهراب است . و “ ترنج نارسيده ي به خاك افتاده “ ، سهراب است .
  2. - تا وقتي در خانه ي حرص و آز نشسته اي ، از پشت پنجره ، مرگ را بيابان مي بيني . بيرون بيا تا ببيني گلشن است .

راه ميان بر :

نغز مي‌آرد ز خلق هوشيار

سيد ما، دائما، ليل و نهار !