یک شعر از داوود ملکی

داوود ملکی:

 

می‌خواستم کوه باشم
تا به شانه‌هایم پناهنده شوی
روزی سه بار زیر آواز بزنم
و تو به چراگاه عظیم‌تری
برای خواب بره‌ها فکر کنی
تا لالایی‌ام خواب دره‌ها را عمیق‌تر کند
همه اینها را می‌خواستم
اما حیف با لالایی‌ام
گوسفندها تنها
به چوپانی فکر کردند
که یک روز
فلوت‌اش را توی سینه‌ات گم کرد
و به گله گرگ‌ها پناهنده شد

فرهیختگان