منجنيق آه مظلومان به صبح

 

بس بگرديد و بگردد روزگار

دل به دنيا در نبندد هوشيار

اي كه دستت مي رسد كاري بكن

پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار

اينهمه رفتند و ماي شوخ چشم

هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار

آنچه ديدي ، بر قرار خود نماند

وين چه بيني هم نماند بر قرار

دير و زود اين شكل و شخص نازنين

خاك خواهد بودن و خاكش غبار

گل بخواهد چيد بي شك باغبان

ور نچيند ، خود فروريزد ز بار

نام نيكو گر بماند ز آدمي

به كزو ماند سراي زرنگار

سال ديگر را كه مي داند حساب ؟

يا كجا رفت آن كه با ما بود پار ؟

خفتگان بيچاره در خاك لحد

خفته اندر كله ي سر سوسمار

آدمي را عقل بايد در بدن

ور نه جان در كالبد دارد حمار

گنج خواهي ، در طلب رنجي ببر

خرمني مي بايدت ، تخمي بكار

نام نيك رفتگان ضايع مكن

تا بماند نام نيكت پايدار

ملك بانان را نشايد روز و شب

گاهي اندر خمر و گاهي در خمار

با غريبان لطف بي اندازه كن

تا رود نامت به نيكي در ديار

از درون خستگان انديشه كن

وز دعاي مردم پرهيزگار

منجنيق آه مظلومان به صبح

سخت گيرد ظالمان را در حصار

اي كه داري چشم عقل و گوش هوش

پند من در گوش كن چون گوشوار

سعديا چندان كه مي داني بگوي

حق نبايد گفتن الا آشكار