او شاعر بود، شاعر بود، شاعر بود 
 

ابتکار : منیره حسین‌نژاد- «شاعر- که سال‌ها پیش، برای آخرین بار، واقعا مرده است– نیمه شب در نور بارانِ گورِ زیبایش/ همه شادی‌های کودکانه‌اش را سوت می‌زند!/ ظاهرا گاهی اوقات/ قبرها از خانه‌ها خوش‌نشین‌ترند! /سوت می‌زند آری! آزاد، جسور، شاد...» (حسین پناهی- از کتاب سال‌هاست که مرده‌ام/ بهار84)
شعر «حسین پناهی» همانقدر که ساده و روان است، پیچیده و پنهان نیز هست. اغلب، زمانی‌که از حسین پناهی صحبت می‌شود، به روستایی و ساده بودنش، صمیمی و صادق بودنش و بازی‌اش در نقش‌های خاص، بسنده می‌کنیم. پس زوایای گسترده‌ی اندیشه و شعرش چه می‌شود؟ اینهمه رنجی که تحمل کرد تا به معجزه‌ی هنر، که به تعبیر او «تاثیر» است، رسیده باشد؛ تا اندیشه و اثرش ماندگار شود. البته این درست است که شاعر از شعرش جدا نیست. شعرهای پناهی هم مثل خودش شوریده و بی‌تکلف و البته عمیق‌اند همچون کودکان و دیوانگان که صادق‌ترین و سرگردان‌ترین قشر جامعه انسانی هستند. شاعری که مدام از معصومیت کودکانه‌ی گمشده در این قرن سرگشتگی گله می‌کرد و در آثارش با کلمات و پرسش‌هایش آن گمشده را می‌جست و البته نمی‌یافت. وقتی در مصاحبه‌ای «لعیا درفشه» از او پرسید: «فکر می‌کنید بیشتر بازیگرید یا شاعر؟» ضمن عنوان انگیزه‌اش از شعر سرودن که «بیان حرفی برای تخفیف یک غم یا تشدید یک شادی» بود،چنین پاسخ داد: «بیشتر علاقمند شعرم و هر وقت هم که بازی می‌کنم، پشتوانه‌ی همه‌ی بازی‌هایم درک و دریافت‌های شاعرانه است. نه به این معنی که من شاعر بزرگی هستم بلکه نوعی نگاه شاعرانه به همه‌ی اشیاء. فکر می‌کنم بدون شعر واقعا نمی‌شود زندگی کرد...»


تاکیدش بر محتوای شعرهاست: «محتوا برایم خیلی مهم است البته مسائل فنی و فرم هم مقوله‌ای جداست... حتی اوزان نیمایی هم دیگر نمی‌تواند پاسخگوی ما باشد. اما این خطر هم وجود دارد که اگر شعر را از وزن بیاندازیم دیگر می‌رود تا با فلسفه هم مرز شود، در این‌صورت چگونه می‌توان روشنایی شعر را از ظلمات فلسفه تشخیص داد؟ ناگفته نماند بازی با کلمات و جملات، طعمی گس و مَلس دارد اما آن شعر جاودانه‌ای که حرف حساب می‌زند تا جوابگوی ما در هستی باشد، قابل تامل است.»
حسین پناهی زندگی را فارغ از انسجام دراماتیک می‌داند، ترکیبی از لحظات بی‌ربط که فقط حجم ذهن ما به آنها وحدت می‌بخشد؛ با نگاهی به شعرهایش، به ویژه شعرهای بلندترش، می‌توان دریافت که شعر برای او «چیزی شبیه زندگی» است فارغ از انسجام دراماتیک و وحدت ذاتی اجزاء. یکی از ویژگی‌های بارز در اکثر شعرهایش پرداختن به انسان، جهان و خداست. تفکر و تامل بر این مفاهیم و طرح مدام سوال‌های فلسفی که اغلب پاسخ‌شان «نمی‌دانم» است، بر حیرت و سرگردانی شاعر می‌افزاید و گاه او را به عصیان و اعتراض و طعنه به هستی و آفرینش وا می‌دارد: «آفتاب آمد/ دو چشمم باز شد/ باز تکرار همان تکراره‌ها/ چند و چون و کی، کجا آغاز شد/ پرسش صدباره‌ی صدباره‌ها/ دیدگانم پر ولی دستم تهی/ من نمی‌دانم کجایم کیستم/ آتش حیرت به جانم ریختی/ من خلیل آزمونت نیستم...»
«فهم این قصه محال است، محال/ لایه در لایه سوال است، سوال»
«محالِ وجود پر سوال خود را چگونه می‌شود گفت آن سان که همه بدانند؟» شاعری که ساعات طولانی زندگی‌اش به تفکر و تامل در هستی گذشت و بی‌هیچ مربی و بزرگتری که دستش را گرفته باشد و راه نشانش داده باشد، همواره تنها پیش رفت «کسی نگفت! هیچ! کسی به ما گفتنی ها را نگفت! هیچ!...»
پرداختن به همه‌ی جوانب شعر و اندیشه‌اش در این کوتاهه نمی‌گنجد. شعر حسین پناهی ظرفیت بسیار بیشتری برای توجه و بررسی دارد که صاحب‌نظران را به خود می‌خواند تا به معجزه‌ی هنرش که تاثیر است، بپردازند و می‌دانم که در آینده بیش از اینها به آن پرداخته خواهد شد.
* او شاعر بود، شاعر بود، شاعر بود و زمین و آسمان دیارش شعر بود و شعر بود و شعر (صاحب موسوی/ یادنامه‌ی حسین پناهی/ نشر داستان سرا/ مهر83)

انتشار شعر و صدای «حسین پناهی» همزمان با سالگرد درگذشت اش
فرهنگ‌وهنر- مجموعه‌ای از شعر و صدای «حسین پناهی» همزمان با سالگرد درگذشت این هنرمند منتشر شد. این مجموعه در قالب دو CD با عنوان «راه با رفیق» با شعر و صدای حسین پناهی، دو آواز با خوانندگی «حسین بختیاری» و «عمران طاهری» و موسیقی «بابک شهرکی» در 120دقیقه عرضه شده است. به گفته‌ ناشر این مجموعه، بن‌مایه‌ شعرهای عرضه‌ شده در این مجموعه که دو روز قبل از فوت حسین پناهی، با صدای او ضبط شده‌اند، بیشتر بر اساس فلسفه‌ مرگ و زندگی است که جنبه‌ مرگ آن پررنگ‌تر از جنبه‌ زندگی است؛ اگرچه پناهی به زندگی هم علاقه داشته است. گفتنی است؛ افلاطون کنار بخاری، خاکانه، شب و من و کلاهم، خواستگاری، بی‌راهه‌ها، در کودکی، چکامه‌ای برای تابه، عاشقانه، لعنت، به وقت گرین‌ویچ، گم شدیم، دست خالی، دریا و هیچ‌کس از جمله شعرهای «راه با رفیق» هستند.