• شرق : احمد مسجدجامعی


کلام مشهوری از بزرگان نقل شده است که آیا دین جز مهربانی است؟ پرسش از موضع تعجب است. یعنی اگر تصوری جز این باشد، جای سوال دارد. گوهر مهر و مهربانی تنها در حوزه انسان‌ها نیست بلکه در نهاد خلق و خلقت هم قابل جست‌وجو است. هر چند ممکن است شکل غریزی هم برای آن یافت. اما همه شکل‌های مهربانی از این‌گونه نیست بلکه صورت‌های دیگری را می‌توان شاهد آورد که منشاء آن عقلانیت و تربیت است و این شکلی است که موجب تمایز بین انسان‌ها با یکدیگر و سایر مخلوقات می‌شود. هر قدر روح مهربانی در فرد و جامعه بیشتر باشد فضای زندگی انسانی‌تر، اخلاقی‌تر و متعالی‌تر خواهد بود.
حرکت‌های تاثیر‌گذار تاریخ از این سرآغاز بهره‌ها برده‌اند تا جایی که مبنای آیینی بسیاری از وقایع مهم را در این راستا می‌توان جست‌وجو کرد. آداب رمضان را نیز می‌توان جلوه مهربانی نامید. نگهداری و پرورش طفلی معلول در خانه و خانواده‌ای محروم، زندگی دشوار مردی نابینا که گفته می‌شود چشمان خود را مهربانانه در دفاع از ایران نهاد و دختر جوانی که از قصاص آنچه بر بینایی و زیبایی او آمده بود گذشت، همگی یادآور نقش مهربانی در جامعه امروز ماست؛ جامعه‌ای که با شنیدن چنین اخباری به وجد می‌آید و نیاز عاطفی به این گوهر دردانه را بازتاب می‌دهد.
هر چند به لحاظ انسانی و حقوق فردی این بخشش‌ها قابل ستایش است، اما نباید از جنبه اجتماعی آن غافل شد؛ چرا که در آن صورت فضای مهربانی به ضد خود تبدیل می‌شود و خواسته یا ناخواسته زمینه همدلی با مجرم یا مجرمان و در نتیجه گسترش خشونت فراهم می‌آید.


هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می‌ همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می‌ لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
خرقه رهن می‌ و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند