فرهیختگان  
یک شعر از ساموئل بکت به ترجمه علی مسعودی‌نیا

 

نه این و نه آن

پیش و پس در سایه از سایه‌ی درون به سایه بیرون
از خویشتن ِ نفوذناپذیر تا نابه‌خویش ِ نفوذناپذیر
نه از این راه و نه از آن
وقتی بیرون زد یک‌باره‌ی دو رشته نور
از لای دری که بسته شد به آهستگی
و دوباره باز شد به آهستگی
دور شد از پسِ اشاره‌ای به پیش و پس
باک‌اش نبود کدام سمت، بر این پرتو
 یا آن یکی
تنها صدای گام‌های ناشنیده
تا درنگی همیشگی، غیابی همیشگی
از خویشتن به دیگری
و بعد صدایی نبود
بعد محو ناشدن ِ نور ملایم در نه این و نه آنی نادیده
خانه‌ی ناتوان از تکلم...


ساموئل بکت در جمعه پیش از عید پاک سال ١٩٠۶ در نزدیکی دوبلین متولد شد. در خانواده‌ای متوسط و پروتستان مذهب پرورش یافت. پدرش نقشه‌بردار و مادرش پرستار بود. او را به همان مدرسه‌ای فرستادند که اسکار وایلد درس خوانده بود. او خویش در نگاهی به کودکی‌اش می‌گوید: «من ذوق اندکی برای شادمانی داشتم.» بکت با تنهایی خودش می‌ساخت. پسری بود افسرده که بدل می‌شد به مردی جوان و محزون که اکثر مواقع چنان افسردگی بر او غالب می‌شد که تا غروب از رختخوابش بیرون نمی‌آمد. برایش دشوار بود که در گفت‌و‌گوهای طولانی، طرف صحبت کسی باشد. او با نوشیدن مشروب وقت‌گذرانی می‌کرد. شاعر جوان تنها، به هر حال به هیچ‌کس اجازه نفوذ به خلوتش را نمی‌داد. او یک‌بار به کسی دل باخت: دختر جیمز جویس. اما پس از اینکه از او جواب رد شنید، احساس کرد که مرده و هیچ احساس انسانی دیگری در او باقی نمانده است. در ١٩٢٨ بکت راهی پاریس شد و در آن شهر به سرعت حالش رو به بهبودی گذاشت. اندکی بعد از ورود او به پاریس دوستان مشترک او و جیمز جویس، آنها را به هم معرفی کردند. در ٢٣ سالگی، او رساله‌ای در دفاع از شاهکار جویس نوشت و در آن به اذهان تنبل و آسان‌پسند عامه تاخت. یک سال بعد، اولین جایزه ادبی خود را دریافت کرد: ١٠ پاوند به‌خاطر شعر Whoroscop. پس از آن بود که بکت شروع کرد به سفر در سراسر اروپا. سفرش از ایرلند آغاز شد و بعد از آن او انگلستان، آلمان و فرانسه را درنوردید. بکت سرانجام در سال ١٩٣٧ ساکن پاریس شد. اندکی بعد، گدایی خیابانی او را با چاقو زخمی کرد. بکت مدتی بستری شد و بعد از مرخص شدن از بیمارستان، بلافاصله برای دیدار فرد مهاجم به زندان رفت. وقتی علت حمله را از آن مرد پرسید، مرد تنها گفت: «نمی‌دانم مسیو!...» در طول جنگ جهانی دوم، بکت پاریس را ترک نکرد. حتی وقتی که آلمان‌ها این شهر را اشغال کردند، او در پاریس باقی ماند و به جنبش مقاومت زیرزمینی پیوست. تا سال ١٩۴٢ که چند نفر از همرزمانش دستگیر شدند، و او مجبور شد به منطقه‌ای اشغال نشده بگریزد. در سال ١٩۴۵ بعد از اینکه متفقین پاریس را بازپس گرفتند، او نیز به پاریس بازگشت و پربارترین دوره عمرش را به‌عنوان نویسنده آغاز کرد. طی پنج سال آثاری را نوشت ازقبیل: Eleutheria، در انتظار گودو، آخربازی، مالوی، مالون می‌میرد، غیرقابل‌نامگذاری و مرسیه و کامیه. نخستین نمایشنامه بکت Eleutheria، بازتاب‌دهنده تحقیقات شخصی اوست درباره آزادی و درگیری مردی جوان و تلاش‌هایش برای بریدن از خانواده و قوانین اجتماعی. هرچند نخستین موفقیت قطعی او را باید «در انتظار گودو» دانست. با این نمایشنامه، بکت موقعیتش را به‌عنوان بزرگ‌ترین درام‌نویس آن دوران تثبیت کرد و با اجرای شاهکارش «آخربازی» همگان را حیرت‌زده کرد.اکثر کارهای بکت به زبان فرانسه نوشته شده‌اند، و این درحالی بود که زبان انگلیسی به شکلی فراگیر کل جهان را تحت سیطره خود قرار داده بود و زبان مادری وی هم محسوب می‌شد. بکت را باید اولین ابسوردیستی دانست که شهرتی بین‌المللی کسب کرد. کارهای او به بیش از بیست زبان ترجمه شده‌اند. در سال ١٩۶٩ جایزه نوبل ادبیات به او اعطا شد. بکت در ١٩٨٩ چشم از جهان فروبست.