یک شعر از راسیم قاراجا به ترجمه بهروز قزلباش

بهروز قزلباش:

 

 

دریا

حادثه‌ای غیرعادی در ساحل
 که توجه کسی را جلب نکرد

گل سرخی خزان
از کنار پیری گذشت

قدم‌هایشان به سوی دریا
زنی با شوهر جوانش
و گیسوان طلایی
راه رفتنش نشان بزرگ‌زادگی او
دریا و آفتاب در حسرت سپیدی


خطوط پیری
ویران شدن را آغاز کرده‌اند

مردی با مچ آهنین
دست در دست او
که به زحمت به دست آورده بود
 زیبا را

مردی که عمری از او می‌گذرد
سرک می‌کشد
در ساحل نورانی پر شن
غصه چه چیزی را می‌خورد...؟

دست در دست
جوانی در پیری
زن و شوهری که در آب‌های آرام ساحل
تا نقطه شدن در دور
دریا را قدم زدند

شاهد پیر آنگاه


آنها را
در میان انبوه مردم دریا
گم کرد

چنان‌که دست‌دردست هم
و آن زن با گیسوان طلایی
و پهلوانی که در نزد او بود
در عمق زندگی خود آب شدند
و به دریا پیوستند