.

فرهیختگان

 
یک شعر از مهدی مظفری ساوجی

مهدی مظفری ساوجی

 

اتوپیا*
 
مدفون شده‌ام
زیر برفی که سال‌هاست هر شب
در خوابم می‌بارد
حالا
به عمق پنجاه درجه زیر صفر
رسیده‌ام

اینجا
هوا را
جیره‌بندی کرده‌اند
آن قدر که هر روز
اکسیژن کم می‌آوریم
به دست و پا زدن می‌افتیم
سیاه می‌شویم
اگر کسی نداند
فکر می‌کند داریم
شکلک درمی‌آوریم


کبریت می‌کشم
تاریکی
درست
از وسط روز
آغاز می‌شود
زمین / سیاه شده
از درد
به خود می‌پیچد
سینة مردی را زنده زنده
می‌درند
قلبش که هنوز می‌تپد
دست به دست می‌شود
در میدان...

کبریت می‌کشم
آشیل
دری‌‌ست که می‌چرخد
روی یک پاشنه
جنازه هکتور را
گرداگرد شهر که می‌گرداند
تنها نیست
تنهایی‌ست
تیری که پاشنة او را نشانه گرفت
بی‌آنکه خود بداند
به قلب تراوا خورد
روزی که شب
اسب چوبی بالابلند را
پنهان کرده بود
در خود...

کبریت می‌کشم
سربازان پیلاطس
عیسی را
به حیاط کاخ فرمانداری می‌آورند
دورش حلقه می‌زنند
لباسش را می‌کنند
شنل ارغوانی رنگی به او می‌پوشانند
تاجی از خار
بر سرش می‌نهند
در برابر او
زانو زده می‌گویند:
«درود بر پادشاه یهود»
من سردم است
من سردم است
و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهم شد**

کبریت می‌کشم
انگار کسی منتظر است
از دستم می‌گیرد
به سمت کتاب‌هایی می‌برد
که ریخته‌اند روی هم
آتش
از «قصر»
شروع می‌شود
به «قلعة حیوانات» می‌رسد
کارش
در «جنگ و صلح» بالا می‌گیرد
«بینوایان» را
به خاکستر می‌نشاند
با «خشم و هیاهو»
«عقاید یک دلقک» را
تفتیش می‌کند
و سرانجام
«کتابخانه بابل» را
در یک چشم به‌هم‌زدن
می‌بلعد
آتش‌نشان‌ها
آن قدر صبر می‌کنند
که آتش
خاموش شود

کبریت می‌کشم
بوی لاشه‌ای که هنوز زنده است
اتاقم را پر می‌کند
کرکس
یک لحظه چشم برنمی‌دارد
از طعمه‌اش
شاید
شاید اگر
آن قدر بزرگ بود دخترک که می‌توانست
اعضای بدنش را بفروشد...
به زحمت خودش را
روی زمین می‌کشد
دنده‌هایش بیرون زده
تا کمپ توزیع غذای سازمان ملل
تنها هزار متر است
هزار متر
فاصله‌اش
برمی‌گردد
به کرکس نگاه می‌کند
فاصله‌اش با او
تنها دو سه متر است
دو سه/ دو / یک...

کبریت می‌کشم
گروهبان توپخانه‌ای ظاهر می‌شود
با چندین ستاره و چندین هلال
که معلوم نیست
از کدام آسمان بخت برگشته‌ای
برداشته است
تنها چیزی که از حرف‌های او
دستگیرم می‌شود
همین یکی دو جمله خالی‌ست:
 «برای ساختن توپ
اول باید سوراخی درست کرد
و بعد
اطراف آن
از فولاد
پر شود»