بى جمال تو (( شاعر : زکریا اخلاقى ))

تیره شد آئینه صبح درخشان بى تو

تار شد مشرق روحانى ایمان بى تو

نزهت این چمن از نکهت انفاس تو بود

زرد شد سبزى احسان بهاران تو

جنگل سبز قایم از تو بر افراشته شد

مى رود قوت زانوى درختان بى تو

ضجه ها مى زند از داغ جگر سوز فراق

در و دیوار غم آلود جماران بى تو

بى جمال تو دل آئینه و آب گرفت

آتشین شد نفس باد پریشان بى تو

پاره شد رشته منظومه نورانى شوق

گشت آفاق همه کلبه احزان بى تو

من چه گویم که چه سان آئینه روز گرفت

رنگ دلگیرترین شام غریبان بى تو

کاش پیش از شب اندوه سفر مى کردیم

تا نبودیم در این باغ غزلخوان بى تو