.

داستان آدینه (۲۷): «چرا دریا توفانی شده بود» اثر صادق چوبک

«چرا دریا توفانی شده بود» یکی از بهترین داستان‎های کوتاه صادق چویک است که با وجود گذشت نیم قرن از نوشته شدن آن  هنوز خواندنی و جذاب به نظر می‎رسد و واجد نکات آموختنی بسیاری هم برای علاقمندان داستان‎نویسی ست، خاصه در روزگاری که بسیاری از داستانهای کوتاه فاقد عنصر تعلیق، گره‎افکنی و گره‎گشاییاند (بگذریم از آن نمونه‎هایی که ویژگی‎های سبکی‎شان چنین  اقتضا می‎کند). این داستان همچنین به‎لحاظ فضاسازی غنی و از تصاویری زنده – در عین ایجاز قلم چوبک -برخوردار است. شاید مجموعه‎ی همین ویژگی ها بود که باعث شد ابراهیم گلستان سراغ آن رفته و این داستان کوتاه را دستمایه‎ی ساخت فیلم «دریا» قرار داد. فیلمی که از بد حادثه نیمه تمام ماند و چه حیف! چرا که فروغ فرخ‎زاد یکی از بازیگران اصلی این فیلم بود. در آینده‎ی نه چندان دور در سلسه مطالبی که درباره اقتباس ادبی در ایران منتشرخواهیم کرد،  به طور مفصل به این فیلم نیز خواهیم پرداخت.

به هر روی داستان بیست و هفتم آدینه‎ی «مد و مه» را به این اثر خوب چوبک که از کتاب «انتری که لوطی‎اش مرده بود» انتخاب شده، اختصاص دادیم که امیدواریم مورد توجه علاقمندان قرار بگیرد.

***
چرا دریا توفانی شده بود

صادق چوبک

 

صادق چوبک

صادق چوبک

شوفر سومی که تا آن وقت همه‌اش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گنده‌ای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپ‌هایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.
سیاه مانند عروسک مومی که واکسش زده باشند با چهرة فرسودة رنجبرده اش کنار منقل وافور و بتر عرق چرت می‌زد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانه‌های فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرک و لجن گرفته بودند.
صدای ریزش باران که شلاق کش روی چادر کلفت آب پس ندة کامیون می‌خورد مانند دهل توی گوششان می‌خورد. هر سه تو لک رفته بودند، کلافه بودند. آن دوتای دیگر هم که با هم حرف می‌زدند حالا دیگر خاموش شده بودند و سوت وکور دور هم نشسته بودند. گویی حرفهایشان تمام شده بود و دیگر چیزی نداشتند به هم بگویند.
اما هنوز آهسته لبهای عباس به هم می‌خورد. گویی داشت با خودش حرف می‌زد. اما صدایش گم بود. صدا که از گلویش درمی‌آمد تو غار دهانش می‌غلتید و جذب دیواره‌هایش می‌شد. بعد سرش را مانند آدمهای زنده از توی گریبانش بلند کرد. وافور را از پای منقل برداشت و گذاشت کنار آتش. بعد صدا از توی گلویش بیرون آمد و گفت:
“این یدونه بسم می‌ریم تا ببینیم این روزگار لاکردار از جونمون چی می‌خواد. جونمون نمی‌سونه راحت شیم.” . . . >>>>>