.

هر صبح با سعدی.../ ای که مشتاق منزلى مشتاب!

هر صبح با سعدی.../ ای که مشتاق منزلى مشتاب!

کتاب  - به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای (گردنه) سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن...

به گزارش خبرآنلاین، گلستان سعدی، از جمله آثاری است که خواندن آن برای هر ایرانی اخلاق‌مداری، توصیه شده و می‌شود و از آنجا که نثر متکلف و متصنعی نیز ندارد، خواندن آن که رمزگشایی از خصلت‌های نیک و بد مردمان است، لذتی مضاعف دارد.

استاد عبدالحسین زرین‌کوب درباره گلستان شاعر پرآوازه ایرانی، سعدی علیه‌الرحمه می‌گوید:

سعدی در این کتاب ظریف که هشت باب بیش ندارد و دیباچه آن هم مثل باب هایش از سخنان تکلف آمیز عاری و از نکات اخلاقی و تربیتی مشحون است بین جد و هزل، بین قصه نویسی و مقامه پردازی و بین طیبت وتربیت چنان تلفیق معتدلی به وجود آورده است که در هیچ اثر دیگر همانند ندارد. در واقع با آن که اقوال نویسنده در جای جای کتاب خواننده را به چالش می طلبد و با آن که حکایاتش همه سر تا پا خالی از عیب و ایراد نیست بعد از قرن ها که از تصنیف آن می گذرد چنان می نماید که نویسنده یک انسان عصر ماست.

گلستان سعدی دنیا و انسان را چنان که هست تصویر می کند و بر خلاف بوستان وی چندان به این که آنکه هست چگونه باید باشد ناظر نیست از این روست که انشای وی در این کتاب به نحو دهشت انگیزی مبتنی بر واقع نگریست - خاصه در توصیف دگرگونی های عالم و احوال و طبایع انسان.

در ادامه سه حکایت از باب ششم گلستان سعدی ـ در ضعف پیری ـ را می‌خوانیم:

مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش بجز این فرزند نبوده است. درختی درین وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در آن پای درخت برحق نالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی. خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.

سالها بر تو بگذرد که گذار
نکنى سوى تربت پدرت
 
تو به جاى پدر چه کردى خیر
تا همان چشم دارى از پسرت

*

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کن.

چه خوش گفت زالى به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
 
گر از خردیت یاد آمدى
که بیچاره بودى در آغوش من
 
نکردى در این روز بر من جفا
که تو شیر مردى و من پیرزن

*

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای (گردنه) سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

ای که مشتاق منزلى مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
 
اسب تازى دو تک رود به شتاب
اشتر آهسته مى‌رود شب و روز