هست شب

 

هست شب يك شب دم كرده و خاك ،

رنگ رخ باخته است ،

باد ، نوباوه ي ابر ، از بر كوه ،

سوي من تاخته است

هست شب ، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم از اين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را

با تنش گرم ، بيابان دراز ،

مرده را ماند در گورش تنگ ،

به دل سوخته ي من ماند ،

به تن خسته كه مي سوزد از هيبت تب !

هست شب ، آري شب .

 

به انتخاب حرف های يک عابر :

آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند 

 بر جای بدکاری چو من يکدم نکوکاری کند 

 اول به بانگ نای و نی آرد به دل پيغام وی 

 وانگه به يک پيمانه می با من وفاداری کند