.
دلبستگى او به غلام ترک زاده‏اى به نام ابوالنجم ایاز دستاویزى شد براى شعراى عارف و صوفیان شاعر که با توسعه و تحول این داستان شخصیت آن دو را مظهر عاشق و معشوق و طالب و مطلوب عرفانى بدانند. آنگونه که تاریخ روایت مى‏کند، غلام ترک زاده‏اى بنام ایاز فرزند اویماق نزد پادشاه مقتدر غزنوى محمود بن سبکتگین، محبوبیت ویژه داشت و داستان این محبوبیت در سراسر حکومت شاه غزنوى گسترش یافته و زبانزد خاص و عام گشته بود.

این داستان از آغاز تاکنون

محمّد مجوزى

 

 

چکیده

ابوالنجم ایاز (درگذشته 449 ه . ق) غلام ترک زاده‏اى بود در دربار غزنوى، و سلطان محمود غزنوى علاقه و دلبستگى ویژه‏اى به او داشت و داستان این علاقه زبانزد خاصّ و عام بود. پس از مرگ سلطان محمود، اشتهار این داستان بیشتر شد و در ادبیات غنایى و عرفانى فارسى، جایگاه خاصّى یافت. از سده ششم به بعد، واقعیّت تاریخى این داستان دگرگون گشت و کسانى چون احمد غزالى، عین القضات همدانى، عطّار نیشابورى، مولوى و... از آن براى تبیین مفاهیم عرفانى بهره بُردند. در سده‏هاى دهم و یازدهم هجرى، داستان دلبستگى محمود به ایاز، مورد توجّه شاعران قرار گرفت و چند مثنوى در این باره سروده شد، که مثنوى محمود و ایاز زلالى خوانسارى مشهورترین و شاخص‏ترین آنهاست. زلالى خوانسارى، داستان عاشقانه ایاز و محمود را در هاله‏اى از مفاهیم عرفانى و معنوى به سلک نظم کشیده و شاخ و برگ بسیار بر واقعیت تاریخى آن افزوده است.

کلید واژه: ایاز، سلطان محمود، حسنک وزیر، عشق عرفانى، عشق زمینى.

 

سیر داستان محمود و ایاز از آغاز تا سده ششم

سلطان محمود غزنوى (360 ـ 421 ه . ق) مقتدرترین پادشاه سلسله غزنوى و واسطه عقد این خاندان بود. وى در سال 387 ه . ق به حکومت رسید و تا سال 421 ه بر اریکه قدرت بود. محمود علاوه بر سلطه بر تمام ایران، به هندوستان نیز لشکرکشى کرد و بت‏هاى هندیان را شکست. به این دلیل و همچنین به دلیل قدرت و ثروت فراوان در زمان حیاتش در ذهن مردم، امیرى برتر از امیران و مؤمنى مجاهد و با ایمان به شمار مى‏آمد. بطورى که جنگ‏هاى او را افسانه‏اى توصیف کرده‏اند. نمونه آن قصیده فتح سومنات فرّخى سیستانى (وفات 429) در شرح جنگ محمود با هندیان و تصرف سومنات است که سرشار از حوادث خارق العاده و افسانه‏اى است با مطلع زیر:

 

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتى است دگر1

 

شخصیت تاریخى محمود در زمان حیاتش کم کم به اسطوره پیوند مى‏خورد و حکایات افسانه مانند به او نسبت مى‏دهند، نظیر داستان پیل خداداد که گردیزى نقل مى‏کند.2

مرگ محمود نیز چون قهرمانان اسطوره‏اى بیان شده است که نشسته جان مى‏سپارد.2 تبدیل محمود به شخصیت اسطوره‏اى، سبب از بین رفتن معایب او نظیر کشتار شیعیان و معتزله و تعصب او مى‏شود. به این دلیل در نزد شعراى عارف شخصیتى متعالى یافته است. مخصوصا دلبستگى او به غلام ترک زاده‏اى به نام ابوالنجم ایاز (وفات 449) دستاویزى شد براى شعراى عارف و صوفیان شاعر که با توسعه و تحول این داستان شخصیت آن دو را مظهر عاشق و معشوق و طالب و مطلوب عرفانى بدانند. آنگونه که تاریخ روایت مى‏کند، غلام ترک زاده‏اى بنام ایاز فرزند اویماق نزد پادشاه مقتدر غزنوى محمود بن سبکتگین، محبوبیت ویژه داشت و داستان این محبوبیت در سراسر حکومت شاه غزنوى گسترش یافته و زبانزد خاص و عام گشته بود. بعد از مرگ محمود شهرت این داستان بیشتر شد و جایگاه رفیعى در ادبیات غنایى و عرفانى فارسى پیدا کرد.

آنچه با بررسى آثار و منابع تاریخى و غیر تاریخى عصر محمود و یا نزدیک به آن به دست مى‏آید این فرضیه را تأیید مى‏کند که از سده ششم به بعد واقعیت تاریخى این داستان دگرگون مى‏شود و با گسترش عرفان و ادبیات عرفانى این محبوبیت جاى خود را به عشق پاک عرفانى مى‏دهد و وسیله‏اى براى بیان مفاهیم عرفانى مى‏شود. براى تأیید این فرضیه آثار ادبى و تاریخى دوره محمود غزنوى تا سده ششم و سپس از آن تا دوره معاصر بررسى و تحلیل مى‏شود:

فرّخى سیستانى (وفات 429) شاعر دربار محمود غزنوى در قصیده‏اى که در مدح ایاز سروده او را به صفات جنگاورى، شجاعت و زیبایى توصیف مى‏کند:

 

امیر جنگجو ایاز اویماق دل و بازوى خسرو روز پیکار
سوارى کز در میدان درآید به حسرت در فتد دلهاى نظّار
دلیران از نهیبش روز کوشش همى لرزند چون برگ سپیدار
اگر بر سنگ خارا بر زند تیر به سنگ اندر نشاند تیر سوفار...
به روز روشن از غزنین برون تاخت همى زد با جهانى تا شب تار
نماز شام را چندان نخوابید که دشت از کشته شد با پشته هموار
گروهى را از آن شیران جنگى بکشت و مابقى را داد زنهار
جز او هرگز که کردست این به گیتى بخوان شهنامه و تاریخ و اخبار3

 

اوّلین اثر تاریخى که به این داستان اشاره کرده، تاریخ بیهقى نوشته ابوالفضل بیهقى (470 ـ 385) دبیر رسائل محمود غزنوى و پسرش مسعود است. در آنجا که پنج بار از ایاز یاد مى‏شود:

الف): در شمار اسامى کسانى که پس از مرگ محمود غزنوى و بر تخت نشستن محمد پسرش (مقتول 432) از غزنین فرار مى‏کند، و به مسعود غزنوى (مقتول 432) مى‏پیوندد:

پس از رسیدن ما به نشابور، رسول خلیفه در رسید... و از اتفاق نادر، سرهنگ على عبداللّه و ابوالنجم ایاز و نوشتگین خاصه خادم از غزنین در رسیدند با بیشتر غلام سرایى4

ب): در داستان حسنک وزیر و اهانت میکائیل (از صاحب منصبان دربار سلطان مسعود) به حسنک وزیر و بیان عاقبت کار او:

پس از حسنک این میکائیل که خواهر ایاز را به زنى کرده بود، بسیار بلاها دید و محنت‏ها کشید و امروز بر جاى است و به قرآن خواندن مشغول شده است و چون دوستى زشت کند چه چاره از باز گفتن.4

ج): در ضمن داستان طغرل عضدى، غلام اهدائى خاتون ارسلان از ترکستان، و اشاره به اوایل کار ایاز که سمت ساقى گرى داشته است:

این غلامى بود که از میان هزار غلام چنو بیرون نیاید به دیدار و قد و رنگ و ظرافت و لباقت. و او را از ترکستان، خاتون ارسلان فرستاده بود... امیر این طغرل را بپسندید و در جمله هفت و هشت غلام که ساقیان او بودند پس از ایاز بداشت.4

د): در ردیف کسانى است که به سلطان مسعود پیشنهاد مى‏شود جهت سالارى به گرگان و طبرستان فرستاده شود. تنها در اینجا است که از قول مسعود غزنوى به محبوبیت ایاز و تربیت ارتقاى مقام او نزد محمود غزنوى اشاره مى‏شود:

ایاز هر چند عطسه (= تربیت شده) پدر ماست، اما از درگاه دور نبوده است و سرد و گرم نچشیده و هیچ تجربت نیافته است... .4

ذ): در داستان نوشتگین از غلامان درگاه محمود و اوایل کار ایاز که هنوز در نزد محمود جایگاه خاصى ندارد:

غلامى که او را نوشتگین نوبتى گفتندى از آن غلامان که امیر محمود آورده بود بدان وقت که با قدرخان دیدار کرد.

غلامى چون صد هزار نگار که زیباتر و مقبول صورت‏تر از وى آدمى ندیده بود و امیر محمود فرموده بود تا او را در جمله غلامان خاصه‏تر بداشته بودند که کودک بود و در دل کرده بود که او را به روى ایاز برکشد.4

دیگر اثرى که به این داستان به طور ضمنى اشاره دارد، قابوسنامه نوشته عنصر المعالى کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر زیارى (وفات 462) است که به محبوبیت ایاز در نزد محمود اشاره کرده است، اگر چه دلیل این محبوبیت را ذکر نمى‏کند:

تا از این حال پنج سال برآمد، روزى اندر مستى فرمود که هر چه پدر من (= محمود) ایاز را فرموده بود همان باقطاع و معاش، جمله نوشتگین نوبى را منشور نبیسند. آنگاه بدانستند که مقصود او نوشتگین نوبى بوده است.5

با بررسى و تحلیل نظراتى که در زمان محمود غزنوى و یا روزگار نزدیک به او درباره ایاز بیان شده، مى‏توان نتیجه گرفت که از دلایل مهم محبوبیت ایاز در نزد پادشاه متعصب غزنوى علاوه بر جمال و زیبایى، شجاعت و جنگاورى، هوش و فراست و وفادارى او به ولى نعمت خویش، محمود، بوده است.

ایاز و خانواده او در دربار غزنویان داراى جایگاه و اعتبار والایى بوده‏اند، به طورى که میکائیل، از اعیان و صاحب منصبان دولت محمود غزنوى، خواهر ایاز را به زنى مى‏گیرد، یا وى در زمان مسعود غزنوى به امارت مکران و قصدار که محدوده بزرگ و با اهمیتى در این دوره بوده، رسیده است.6

همچنین بنا بر اشاره بیهقى، به سلطان مسعود پیشنهاد مى‏شود ایاز به سالارى و امارت گرگان و طبرستان برگزیده شود. چنان که از آثار تاریخى مربوط به عصر غزنویان به خصوص تاریخ بیهقى دریافت مى‏شود، درباریان محمود غزنوى در دربار سلطان مسعود نه تنها جایگاهى کسب نمى‏کنند، بلکه خائن محسوب شده، اعدام یا زندانى مى‏گردند. نظیر حسنک میکائیل (معروف به حسنک وزیر) و على قریب؛ و تعداد انگشت شمارى به دلیل تجربه، سیاست، کاردانى و نیازى که به آنها احساس مى‏شود، در دستگاه حکومتى سلطان مسعود باقى مى‏مانند. نظیر بونصر مشکان، ابوالفضل بیهقى، آلتونتاش و ایاز.

و تو را باید دانست که کارها همه دیگر شد که چون به هرات رسى خود بینى و تو در کار خود متحیر گردى که قومى نوآیین کار فرو گرفته‏اند، چنانکه محمودیان در میان ایشان به منزلت خائنان باشند.

و استاد ابونصر (بونصر مشکان استاد بیهقى) را سخت بنواخت ولکن بدان مانست که محمودیان گناهى سخت بزرگ کرده‏اند و بیگانگانند اندر میان مسعودیان.7

با توجه به سخن بیهقى و عملکرد قهرآمیز سلطان مسعود غزنوى در دوره حکومتش نسبت به درباریان سلطان محمود غزنوى، مى‏توان اعتبار و احترام ایاز در دربار مسعود را نشان کاردانى و لیاقت او در امور دولتى و غیر آن دانست.

غیر از آثار تاریخى، در آثار شاعران عارف قرون بعد نیز داستان‏هایى آمده که مى‏تواند دلیلى بر این مدعا باشد.

مولوى (604 ـ 672 ه . ق) در دفتر ششم مثنوى علت محبوبیت ایاز را در نزد سلطان محمود در حکایتى اینگونه بیان مى‏کند:

 

چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
کین ایاز تو ندارد سى خرد جامگى سى امیر او چون خورد
شاه بیرون رفت با آن سى امیر سوى صحرا و کُهستان صیدگیر
کاروانى دید از دور آن ملک گفت امیرى را برو اى مؤتفک
رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر مى‏رسد
رفت و پرسید و بیامد که ز رى گفت عزمش تا کجا درماند وى
دیگرى را گفت رو اى بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا
رفت و آمد گفت تا سوى یمن گفت رختش چیست هان اى مؤتمن
ماند حیران گفت با میرى دگر که برو واپرس رخت آن نفر...
همچنین تا سى امیر و بیشتر سست راى و ناقص اندر کرّ و فر
گفت امیران را که من روزى جدا امتحان کردم ایاز خویش را
که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله واپرسید راست
این وصیت بى‏اشارت یک به یک حالشان دریافت بى ریبى و شک
هر چه زین سى میر اندر سى مقام کشف شد زو آن به یک دم شد تمام8

 

<<<<<