قزوه خطاب به عبدالجبار کاکایی: چه شده که شعر انقلاب را نفی می کنی؟ باهمین مخ تابدارت دوستت دارم

فرهنگ > چهره‌ها  - علیرضا قزوه شاعر نام آور کشوروان با انتشار مطلبی در وبلاگ خود به انتقاد از عبدالجبار کاکایی، دیگر شاعر نامدار کشورمان انتقاد کرده است.

بخشهای مهم نوشته قزوه به شرح زیر است:

  • من و تو دو شاعر از نسلی هستیم که شعر انقلاب ریشه هایش را در آن می جوید و اگر نگویم تمام رنج این سال ها، بیشترین بار ادبیات بر دوش این نسل است.

 

  • در این نسل من و تو هم چند نخودی در این آش هستیم و این یعنی که هستیم امّا نه تمام آش. شاید که من یک نخود باشم و تو سه نخود . بودنمان کمی مزه این کاسه آش را بهتر می کند و نبودنمان نیز لطمه ای جدی به آن نمی زند.
  • شاید نبودن من و تو مثل نبودن سلمان و قیصر و سیدحسن دردناک نباشد که آنها بیشتر سوختند و جوشیدند و کوشیدند و رفتند .
  • خداوکیلی اگر قیصر و سید می خواستند همه جا باشند و فرصت حضور را برای امثال من و تو فراهم نمی کردند آیا ما می توانستیم رشد کنیم؟
  •   آقا جبار! نصیحتت نمی کنم که خودم را دارم نصیحت می کنم. نسل بعد از ما کیست؟ ما این امانت را باید با خودمان به گور ببریم؟ یا باید بسپاریم به بچه هایی به پاکی سلمان که الحمدلله اینجا کم هم نیستند.
  • آیا تمام قلمرو این ادبیات مال من و توست؟ آیا یک اعتنا و توجه و چهار تا بارک الله از طرف آدم های این ور و آنور آب ما را باید در خودش غرق کند؟ آیا همه شبکه های تلویزیون باید متعلق به ما باشد؟
  • دیدی که در اوج اقتدار مقام و در روزی که هر روزش صدها ترانه را امضا می کردیم حتی اجازه ندادم یک ترانه از من را انتخاب کنند و به هیچ کس هم ترانه ندادم و تنها بعد از یک سال و رفتنم از ریاست شورای شعر در یکی از آلبوم های افتخاری دو ترانه من را خوانده بودند و همین. خودت که شاهد بودی من هر روز مشتری برای ترانه داشتم اما حتی راهم را از ترانه و ترانه سرایان تا حدی جدا کردم.
  •  خودت که شاهد بودی آنقدر غیرت داشتم که وقتی مرا به لندن برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت کردند هم موضوع صحبتم را شعر و ادبیات فلسطین قرار دادم و هم از کسی نترسیدم و یک تنه در مقابل یک لشکر گرگ ایستادم و حرفم را زدم و همه شان را هم سر جایشان نشاندم و با سه دلار کهنه به لندن رفتم و برگشتم تا به وجدانم بقبولانم که آنجا هم هیچ جایی نیست .
  •  خودت شاهد بودی وقتی دو بار مرا به فرانسه دعوت کردند و یک بار هم بنا شد با تو بروم همزمان با کنگره چهاردهم شعر دفاع مقدس در قصرشیرین بود و تو هر چه اصرار کردی برویم به پاریس من گفتم قصرشیرین مهم تر است و همینجا می مانیم در کنار شاعران جنگ و تو هم از اینجا تکان نمی خوری. و ماندی و ماندیم.
  •  چه شده با چهار تا ترانه که امثال فلان و بهمان خوانده اند جور دیگر شده ای و سلمان را و شعر انقلاب و ادبیات دهه شصت را نفی می کنی. خداوکیلی اگر به من بد می گفتی ناراحت نمی شدم اما تو یک جریان مظلوم را نادیده گرفته ای و حرفهایی می زنی که نمی فهمم ریشه در کجا دارد و مقصد و مقصودش چیست؟
  •  در روزگار خشک شدن چشمه ها و چشم ها هنوز هم با شعر شاعران دهه شصت می توانی گریه کنی و بخندی و زندگی کنی. پس این ادبیات را هیچ گاه انکار نکن که این میراث تنها من و تو نیست که از همه است .
  •  هنوز در نگاه من جوانمردی پهلوان! و خودت که می دانی من چقدر تو را حتی با همین مخ تابدارت دوست دارم و تا به حال چقدر از تو دفاع کرده ام و هماره وقتی به ایران برمی گردم اولین زنگ تلفنم به تو است.