احسان واعظی

عبید زاکانی از مشهورترین شاعران و نویسندگان زبان فارسی- دری است که متأسفانه ازاحوال و وقایع زندگانی او اطلاعات کافی ومفصلی دردست نیست.

نام وی «عبید الله» ومتخلص به «عبید» می‌باشد و در دوران حیات خود نیز به داشتن اشعار خوب و رسایل ممتاز شهرت داشته است. وی یکی از شاعران و لطیفه‌پردازان نام آور قرن هشتم هجری و معاصرحافظ شیرازی و مقارب و معاشر شاعر دیگر این قرن سلمان ساوجی بوده و در حدود سالهای 771 یا 772 هجری قمری زندگانی را پدرود گفته است.

عبید ازخاندان زاکانیان است و زاکانیان نیزتیره‌ای ازاعراب بنی‌خفاجه هستند که به قزوین آمده و همان جا سکونت گزیدند.

خاندان زاکانیان دو گروه بودند. گروهی اهل علم و حدیث و معقول و منقول که ازعلمای دین محسوب می‌گردیدند و جایگاه خاصی دربین مردم داشتند وگروه دیگر، سیاستمدار و زمین‌دار و ثروتمند بودند و به علوم دین چندان وقعی نمی‌نهادند که حمد الله مستوفی در «تاریخ گزیده» نام دوتن از مشهورترین افراد گروه دوم را ذکر می‌کند، که یکی از آنان «صاحب معظم، نظام الدین عبید الله زاکانی» است .

صاحب تاریخ گزیده، عبید الله را یکی از جمله‌ی وزراء وبزرگان عصرش دانسته و لقب صاحب معظم را به او نسبت داده است.

گرچه بنابربعضی حدسیات و قراین شاید انتساب وی به این مقام، حدس و گمانی بیش نباشد؛ ولی بهرصورت او ازاحترام و مکنت زیادی نزد سلاطین و دستگاه حاکمه‌ی آن وقت برخورداربوده است.

این شاعر بلند پایه‌ی قرن هشتم هجری بنابر موقعیت استثنایی‌اش، پس ازگذشت قرن‌ها تاکنون از یاد نرفته و مورد توجه علاقه‌مندان شعر وادب قرار دارد؛ ولی با این همه باید گفت که کمتر شاعرمشهوری مانند عبید، مورد بی‌مهری تذکره‌نویسان و مورخان قرارگرفته است. تا جایی که برای یافتن گوشه و شمه‌ای ازشرح حال عبید جز به کتابهای چون تذکرة الشراء دولت شاه سمرقندی وکتاب تاریخ گزیده، اثر حمدالله مستوفی، به منابع دیگری که اطلاعات مفصل و مبسوطی درباره‌ی زندگی عبید الله زاکانی ارائه نموده بتواند، برنمی‌خوریم.

علی رغم این که ازآغاز زندگی این شاعر معلومات لازم دراختیار نیست؛ ولی مسلمآ وی با خط و ادب و فنون دبیری و دانش‌ها وآگاهی‌های عمومی که در تمدن اسلامی روزگار آن زمان رایج بود، آشنا بوده و آنها را با هنر شاعری و نویسندگی همراه داشته است.

از اشعار و آثار وی درجه‌ی آگاهی‌اش از دانش‌های زمان، از جمله علم نجوم وزبان و ادب عربی، کاملآ مشهود و آشکار است.

ازعبیدالله زاکانی درنظم ونثر آثاری بجا مانده است که اشعا ر وی را می‌توان به دوبخش «هزل» و «جد» تقسیم کرد. اشعار جدی و شاعرانه‌ی عبید که کلیات او را ترتیب می‌دهد، شامل سه هزار بیت است که درقالب‌های قصیده، ترکیب بند، ترجیع‌بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی سروده شده است.

شیوه‌ی عبید زاکانی درسخنوری، شیرین و دلپذیراست. یعنی نثر وی روان و ساده وخالی ازحشو و زوائد و شعرش سلیس و روان و دور از ابهام و درعین حال دارای واژه‌های منتخب و ترکیبات منسجم و مستحکم می‌باشد که به سخن استادان پایان قرن ششم و آغازقرن هفتم نزدیک است.

زاکانی درقصیده عمدتآ به سنایی و انوری، درمثنوی به نظامی و در غزل به سعدی توجه دارد. ولی ابتکار در عبید زاکانی زیاد است. چنانچه برخی از آثارش درادبیات فارسی تازگی دارد.

ازمیان آثارخوب و برگزیده‌ی او میتوان ازمثنوی عشاق‌نامه و کتاب اخلاق الاشراف، ریش‌نامه، صد پند، لطایف و ظرایف و موش و گربه نام برد.

شاخص عمده‌ای که عبید زاکانی را بحیث یکی از شاعران استثنایی متبارز ساخته است، اشعارهزلی، مطایبات، لطایف وطنزنویسی این شاعر توانا بوده که با طبع شوخ و زبان گزنده و هزل آمیز سروده شده است.

اشعارمطایبه و هزل عمدتآ به مقصد عیب‌جویی و عیب‌گویی در اندیشه و کردار وگفتار معاصران سروده شده وانتقادی است، ازمردم فاسد وعنان گسیخته‌ی زمانش که با بی‌پروایی و صراحت تمام ، پرده از روی زشتی های جامعه‌ی فاسد و ریاکارش برداشته و تصویر روشنی از محیط پیرامون خویش ارائه نموده است.

زاکانی ازتصوف وقلندری که درعهد او امر رایج بود، تبری داشت وعیوب صوفیان وقلندران را با تیزبینی بباد انتقاد میگرفت.

در یک کلام می‌توان گفت که زاکانی درمطایبه ها وهزل هایش تواناترین نویسنده وشاعری است که توانسته بصورت‌های گوناگون، به طعن و طنز و تعریض و تصریح، عیوب وکاستی های جامعه‌ی فاسد وتباه‌کن عهد خود را بیان نماید.

شایان ذکراست که جای پای لطایف عبید زاکانی حتی درکتابهای فارسی- دری راه گشاده وصفحات این کتابها را پرحلاوت ساخته است.

عبید زاکانی درپند نامه می نویسد: «هزل را خوار مدارید و هزالان را به چشم حقارت منگرید.»

هزل درمعنی متعارف خود همان شوخی یا طیبت است، مگر نه با صراحت بیشتر که معنای عمیقی بصورت آشکار درآن نهفته باشد؛ بلکه بیان وهن‌آمیز از رفتارهای غیرمتعارف و پنهان است که هزل‌گو با مهارت و تسلطی که برکلمات دارد، این رفتارهای پنهان را عریان میکند و موجب تفریح میشود. البته این گونه هزل‌های عبید هدفی جز تفریح ندارد و ما آن را به شوخی تعبیر می نماییم.

به گونه‌ی مثال درمواجه شدن به این گونه هزل، این حکایت عبید زاکانی پیش روی ما قرار می‌گیرد که: «شخصی دعوی خدایی می‌کرد، اورا پیش خلیفه برد ند. او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی خدایی می‌کرد، اورا بکشتند. گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.»

و یا در حکایت دیگری:
شخصی دعوی نبوت کرد . او را پیش خلیفه بردند . خلیفه گفت:

«این را از گرسنگی، دماغ خشک شده است . مطبخی را بخواند ، فرمود که این مرد را درمطبخ ببر و هر روز شربتهای معطر و طعام های خوش میده [خوشمزه بدهید] تا دماغش ، با قرار آید.»
مردک، مدتی براین تنعم، درمطبخ بماند تا دماغش، برقرار آ مد. روزی خلیفه را ازاو یاد امد، بفرمود تا اورا حاضر کردند. پرسید که : همچنان جبرئیل، پیش تو می آ ید؟ گفت: « آری» گفت: « چی میگوید؟ » گفت: «میگوید که جای نیک، بدست تو افتاده، هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت وآسایش دست نداد، زینهاز تا ازاین جا بیرون نروی.»

در این نوع هزل ( نوع دوم ) به این حکایت روبرو میشویم که بر تملق و در عین حال ساده لوحی آدمی می تازد و اخلاق را حاصل شرایط درونی و بیرونی میداند.

«سلطان محمود را درحالت گرسنگی، بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد، گفت: «بادنجان طعامی است خوش » ندیمی درمدح بادنجان فصلی پرداخت [سلطان] ، چون سیرشد گفت: « بادنجان، سخت مضر چیزی است.» ندیم باز درمضرت بادنجان، مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: « ای مردک! نه این زمان مدحش می گفتی ؟ » [ندیم] گفت: «من ندیم تو ام، نه ندیم بادنجان، مرا چیزی می باید گفت که تورا خوش آید نه بادنجان را ! ».

حالا درحکایت زیر، با فقر آن روزگار در لفافه‌ی واژه ای کوتاه ومقطع که دریک گفت وگوی مختصر شکل گرفته است، آشنا می شویم:

درویشی به خانه ای رسید، پاره نانی بخواست. دخترکی درخانه بود، گفت: «نیست» گفت: «چوبی ، هیمه ای» گفت: «نیست» گفت: «کوزه‌ی آب» گفت: «نیست» گفت: «پاره ای نمک» گفت: «نیست» گفت: «مادرت کجاست؟» گفت: «به تعزیت خویشاوندان رفته است » گفت: «چنین که من حال خانه‌ی شما می بینم ده خویشاوند دیگرمی باید که به تعزیت خانه‌ی شما آیند.».

و یا این که جوحی بر دیهی رسید و گرسنه بود. ازخانه آواز تعزیتی شنید. آنجا رفت، گفت: «شکرانه بدهید تا مرده را زنده سازم.» کسان مرده او را خدمت بجای آوردند، چون سیرشد ، گفت: «مرا به سر این مرده ببرید.» آنجا برفت، مرده را بدید. گفت: «این چه کاره بود؟» گفتند! «جولاه» انگشت در دندان گرفت وگفت: «آه، دریغ! هرکسی دیگربودی، درحال زنده شایستی کرد. اما مسکین جولاه، چون مرد، مرد.»

و یا درنوع دوم این هزل:

جوحی درکودکی، چند روز مزدورخیاط بود. روزی استادش ، کاسه‌ی عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود، جوحی را گفت: « دراین کاسه زهراست، زنهارتا مخوری که هلاک شوی» گفت: « مرا با آن چه کار است.» چون استاد برفت ، جوحی، وصله‌ی جامه به صراف داد وپاره‌ی نانی بسیاربستد وبا آن عسل، تمام بخورد. استاد باز آمد و وصله طلبید. جوحی گفت: « مرامزن تا راست گویم، حال آنکه من غافل شدم ، طرار وصله بربود، من ترسیدم که توبیایی ومرا بزنی، گفتم زهربخورم وهنوز زنده ام، باقی تو دانی ».

ازمطایبات ولطایف عبید زاکانی خاصه کتاب «موش وگربه» ی وی شهرت و قبول عامه یافته است. این منظومه یکی از نوادر آثار ادبی در جهان است که شاید الهام بخش (وا لت دیسنی) درآفریدن فلم های نقاشی متحرک اولیه اش، خاصه داستانهای «تام» و «جری» بوده است.

منظومه‌ی «موش و گربه» که در نهایت استادی و مهارت به نظم درآمده است، متضمن شوخی های لطیف و خالی ازواژه های رکیک میباشد.

این منظومه را باید ازبهترین منظومه های انتقادی شمرد که به شیوه‌ی قصه پردازان شوخ طبع، درقالب قصیده ای طنز آمیز در نود بیت دربحر خفیف، درصفت گربه‌ی مزور از سرزمین کرمان و کیفیت ریاکاری و تزویر او، درجلب اعتماد موشان ازراه توبه و انابه و استغفار و آنگاه دریدن و خوردن آنها که منجر به جنگ سخت میان موشان و گربگان دربیابان فارس گردید و دراین جنگ اگرچه در آغاز امر ظفر باموشان بود؛ لیکن عاقبت گربگان پیروز شدند.

قسمی که ازحالات سیاسی و برخوردها و اختلافات حکام و زمام داران آن عصر و موقف و موقعیت عبید زاکانی درآن دستگاهها برمی آید، میتوان این تصور را نمود که مقصود گوینده ازاین منظومه‌ی طنزی و انتقادی، بیان حال شیخ ابواسحاق اینجو و امیر مبارزالدین محمد ظفری فرمانروای کرمان بوده است.

نفرت شاعر از مبارزالدین ریاکار با توبه‌ی معروفش درسال 740 هجری و بیعت نابخشودنی‌اش به خلیفه‌ی عباسی مصر و محتسبی و خم شکنی و تظاهرش به عبادت و درعین حال خونریزی و سفاکی و آدم کشی او بنام ترویج و اجرای احکام دین، این حدس را درتمثیل مبارزالدین به گربه‌ی عابد ریاکار و خونریز تایید میکند.

پس اگر این حدس دراصل ومنشاء داستان موش وگربه درست باشد، تاریخ به نظم کشیدن آن باید دریکی از دو سال 754 ( فرار ابو اسحاق ازشیراز) و یا 758 ( قتل ابو اسحاق درشیراز) باشد.

این قصیده‌ی بزرگ بزودی شهرت یافت و مدتها درشمار کتابهای درسی اطفال بوده وهنوز هم ازقصه های شیرین زبان فارسی- دری است که بعضی از ابیات آن بصورت مثل های سایر ، زبان به زبان میگردد.

هرگاه این منظومه را با یک بعد وسیع و تصورکلی از جامعه‌ی گذشته‌ی آن زمان تا به امروز به تحلیل بگذاریم، می بینیم که هرنکته ای از آن ، گفتاری است انتقاد آمیز و پند گونه و طعن و کنایه ای است عبرت آموز و نیش زننده که با ظرافت تمام، پرده ازاعمال و خصایل زاهدان ریا کار و واعظان خوش گفتار و حاکمان نیک انظار برمیدارد.

به گفته‌ی حضرت حافظ ، آنانی که دربالای منبر و میزهای خطابه با لباسهای زهد و فریبنده چهره می گشایند و ناصح دیگران میشوند؛ ولی خود زمانی که درخلوت میروند، مرتکب صدها عمل ناشایست میگردند.

قصیده‌ی عبید زاکانی ازاول چنین آغازگردیده است:

ای خرد مند زیرک ودانا
قصه‌ی موش وگربه برخوانا

از من این داستان شیرین را
گوش کن همچو در غلتانا

دراین قصیده شاعرخواسته تا نبرد وپیکارخونین موش وگربه را منحیث دو نیروی متضاد و آشتی ناپذیری که یکی درنقش مدافع و مظلوم و دیگری متجاوز و ظالم قرار داشته، تمثیل نماید. گرچه دراین مبارزه‌ی سهمگین ودشوار، علی رغم نابرابری طرف‌های درگیر جنگ از حیث نیرو و توانمندی، در اثر اتحاد و یکپارچگی مظلومان، این پیکار به نفع آنها می انجامد؛ ولی بعد ازکسب پیروزی، درنتیجه‌ی خوش بینی، سطحی نگری و غره شدن به موقعیت دست یافته و فراموش نمودن خطرات بعدی دشمن حیله گر ومکار، موشان غافل گیر دشمن گردیده، توسط این خصم مکار محو و نابود میگردند.

شاعر دربخش دیگر این منظومه، افتیدن موش در خم شراب و مست گردیدنش را ازاین باده‌ی ناب که بوی احساس خود بینی و بلند پروازی دست داده وبا حرفهای گزاف وبالاتر ازتوان، دشمن درکمین نشسته را بیشتر تحریک و خود زمینه‌ی معدومیتش را توسط این خصم افسونگر فراهم می سازد، چه ظریفانه تصویرنموده است:

روزی این گربه شد به میخانه
از برای شکار موشانا

درپس خم می نمود کمین
همچو دزدی که در بیا بانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا

سربه خم بر نهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا

گفت، کو گربه تا سرش بکنم
همچو گویی زنم به چوگانا

گربه درپیش من چو سگ باشد
گرشود رو برو به میدانا

دراین جا عبید زاکانی شنیدن حرف موش و واکنش پشک را چه زیبا و ماهرانه بیان نموده:

ناگهان جست و موش را بگرفت
بفشردش به زیر دندا نا

موش گفتا که من غلام تو ام
درگذر ازمن و گناها نا

مست بودم اگر بدی گفتم
بد گویند جمله مستا نا

اعتیاد به باده انسانها را مودماغ ساخته و در اثر آن، مستی بیش ازحد عقل وتفکر آدمی را زایل و در نتیجه انسان به خیالات واهی، گفتار اغراق آمیز و حرکات ناسنجیده متوصل میگردد. این نکته‌ی آموزنده‌ی دیگری است که دراین منظومه، شاعر بدان توجه نموده است.

بعد ازکشتن و تناول موش بوسیله‌ی پشک ، این حیوان درنده خو به مسجد می شتابد؛ دست و رو را شسته، مسح میکشد و ورد میخواند و با گریه و لابه و زاری بخاطر ارتکاب این گناه عظیم یعنی قتل نفس، ازخداوند غفار، عفو تقصیرات وطالب مرحمت میگردد و دومن نان را به صدقه می گذارد. موش[ دیگر] که از گوشه‌ی مسجد این حالت زارگربه را که از ندامت کردارش به زاری وگریه نشسته است، از پس منبر مشاهده نموده، این خبر را به موشان میرساند:

موشکی بود درپس منبر
زود برد این خبر به موشانا

مژدگانی که گربه تایب شد
عا بد و زاهد و مسلمانا

موشان باردیگرفریب دشمن مکار را خورده و شاه موشان با ارسال هفت موش منتخب بحیث نماینده نزد گربه اقدام می نماید. موشان برگزیده درود وثنا گویان، لرزان وهراسان بابره های بریان و تشت های پرازکشمش وپسته وشیر وپنیر ونان وخوانچه‌ی پلوبرسر، همراه فشرده‌ی آب لیمویی از عمان نزد گربه روان گشتند. زاکانی واکنش گربه را این گونه تمثیل میکند:

گربه چون موشکان بدید و بخواند
آیه ای رز قکم ز قرآنا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

ادامه از آی طنز >>>>>