همراه با مقدمه ای از زنده یاد کیومرث صابری فومنی (گل آقا)

استاد بهاءالدین مشاهی

هم طنز، هم تراژدی، و حتی طنز ـ تراژدی از قدیم، از دو سه هزار سال پیش وجود داشته است. همین است که برای معرفی و شرح و تعریف و توضیح آنها، اصرار نمی‌ورزم.

همه ما حالات دوگانه و ضد و نقیض در بعضی احوال یا در بعضی انسانها دیده‌ایم. از جمله دیده‌ایم که کسی از شدت شادی، می‌گرید. یا در میان گریه ناگهان می‌خندد. این نشانگان را ambivalance (دو احساسی بودن) نامیده‌اند.

مراد من بعضی دو احساسی‌ها در رفتار انسانهاست مانند شجاعت و ترس، یا بیم و امید، یا مهر و کین، یا از سوراخ سوزن تو رفتن و از در دروازه تو نرفتن، سرانجام ظهور طنز یا حالت کمدی‌وار در میان تراژدی یا موقعیت تراژیک، یا حضور تراژدی، یا اندوه ویژه در لابه‌لای طنز یا موقعیت کمدی‌وار/ کمیک.

در تاریخ جوامع مختلف بشری در گذشته دور و میانه، و زمان حاضر چه بسا دیده شده است که عاشقی بر اثر حادثه‌ای مهرش به کین مبدل شده. حتی در موارد حاد دیده شده که عاشق افراطی، سرانجام قاتل معشوق خود از آب درآمده است. یا در تواریخ اقوام پدیده تبدیل ترس و زبونی کسی (فرماندهی، سرپرستی، مدیری و غیره) در موقعیت خطیر به شجاعت و حتی حماسه‌آفرینی نمونه‌هایی نقل شده است.

استاد سخن سعدی در یک بیت کوتاه، در دو مورد که اخیراً به آن برخورد کردم، جمعی از طنز و تراژدی به دست داده است، از این قرار:

ـ شخصی همه شب بر سر بیمار بزیست

چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست

ـ یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد

خنک نیک‌بختی که در آب مُرد

و خوانندگان با ذوق اگر وقت داشته باشند و حوصله به خرج دهند و با نگاه تازه به گلستان سعدی یا مثنوی مولانا مراجعه کنند چه بسیار همبسته طنز و تراژدی خواهند یافت.

در اندیشه بودم که ریشه روانی و روانکاوی دو احساسی بودن انسان (اعم از سالم یا بیمار) را در پیشگفتار بیاورم. ولی اصولاً رهبرد نگارنده در این مسئله، بیشتر عرف‌گرایانه، و مصداق جویانه است، نه تحلیل علمی.

این پیشگفتار کوتاه را با شرح و بیان یک ـ دو رخداد واقعی که نمونه نمایانی از جمع طنز و تراژدی است، به پایان می‌برم.

چند سال پیش یا شاید چند دهه پیش دولت ایران با کمک روسیه تصمیم به ساختن هواپیمای پیشرفته مسافربری روسی گرفت. به جمعی از فناوران هوا ـ فضایی ایرانی تعلیمات لازم و کافی داده شد. پایگاه ساخت این نوع هواپیمای روسی، به خودیاری ایرانیان، در یکی از شهرهای بزرگ کشورمان بود. چند سال طول کشید تا طرح کامل شد و در روز فرخنده‌ای قرار شد آن هواپیما با مسافر از شهرشان به عزم تهران پرواز کند. پیش از آن یا هم‌زمان، صلاح دیدند که تیمی مرکب از استادان و استادان هوایی ـ فضایی روسی که در تعلیم به آموزندگان ایرانی همکاری داشته بودند، برای افتتاح نخستین پرواز این هواپیما، جمعاً با یک هواپیما از همین نوع و مدل به تهران و آن شهر پرواز کنند و خبرگزاری‌های ایرانی/ روسی/ جهانی این واقعه را به اصطلاح پوشش خبری می‌دادند.

متاسفانه، به دلیلی که بر نگارنده این سطور آشکار نیست، هواپیمای روسی با جمعی از استادان ورزیده که مسافر آن بودند مدتی پس از پرواز، سقوط کرد. و همه سرنشینانش کشته شدند. و مدل ایرانی همان هواپیما هنوز هم اجازه پرواز ـ ولو آزمایشی ـ پیدا نکرده است. این ماجرا، و ماجرای شناگر عجولی که شیرجه به استخری زد که حتی نیم‌متر هم آب نداشت، و او نمی‌دانست، و سراسر سطح سینه و شکمش زخمی و جریحه‌دار شد، و باز خوب بود که ضربه مغزی نشد. تا برسد به ماجرای جوان آسیبمندی که حتی یک کلمه هم نمی‌توانست بشنود و یک لحظه از تلفن همراهش غافل نمی‌شد و من با او عمیقاً همدردی دارم.

نه خوانندگان فرهیخته و نه این بنده، هرگز از غم و رنج دیگران شاد نمی‌شویم، اما چنین طنزهای تلخی خارج از حوزه اختیار ما رخ داده و می‌دهد.

آن موقع‌ها که کتاب مستطاب حافظ‌نامه تالیف «بهاءالدین خرمشاهی» منتشر نشده بود، زبانمان مو در می‌آورد تا معنی و مفهوم یک غزل خواجه شیراز را حالی این شاغلام عوام بنماییم. تازه، آیا حالیش می‌شد، آیا نمی‌شد.

هزار بار به این مادرمرده توضیح دادیم که «خرابات» در شعر حافظ چه چیز است، اما برای هزار و یکمین بار، سرش را آورد بیخ گوش‌مان و گفت: «گل‌آقا جان! می‌شود بفرمایی این خرابات چه چیز است که خواجه همه چیز در آن می‌جست؟»

آقا، ما را می‌گویی؟ انگار، می‌شدیم یک قطعه سنگ، روی یک تکه یخ!

البته اینها مال سوابق ایام بوده است. الان مدتی است که خرابات که هیچی، از هر چی که در دیوان حافظ است، این شاغلام سر در می‌آورد و برای سایر اذناب، شرح معضلات دیوان خواجه می‌نماید به چه خوبی.می گوییم: غلام! تو یک عوام زبان بسته‌ای بیش نبودی. چی شد که همچین شد بیسوات! برای خودت یک اهل دلی شدی ناقلا! از کجا؟

می گوید: از مداومت در قرائت همین حافظ‌نامه.

اهل دل که شده است هیچی. «اهل نظر» نشده باشد خوب است. این «غضنفر» یک اخباری می‌گفت.

علی‌ای حال، هنر این شاغلام فقط غور در دیوان خواجه نیست. به صدها هنر آراسته است این عوام مادرمرده. یکیش این که از «عضو انجمن فلسفه ایران» مقاله می‌گیرد برای سالنامه گل‌آقا! خودمانیم کم‌هنری است این؟

تازه دیروز در آبدارخانه می‌گفت: «گل‌گلی! (در خلوت که گیرمان می‌آورد، به «گل‌آقا» می‌گوید «گل‌گلی!» و اضافه می‌نماید: «بین الاحباب، تسقط‌الآداب» با مزه است این شاغلام نازنین!) باری! می‌گفت: اگر از همین استاد بهاءالدین خرمشاهی یک مقاله خوشگلی راجع به «طنز در اشعار شاعران سلف به‌طور کلی!» برای سالنامه سال بعد نگرفتیم، سبیل‌مان را دود بده!»

دود می‌دهیم، پسی چی؟ مگر سال دیگر همین آقای خرمشاهی به داد شاغلام برسد. مثل همین امسال که به دادش رسید با همین مقاله که می‌بینید و الا چه بسا سبیل شاغلام را همین امسال دود می‌دادیم!

«گل‌آقا»

* * *

دوستی دارم که با هم، دو روحیم در دو بدن. سری از هم سوا داریم و گرنه رفیق خانه و گرمابه و گلستانیم و یک خط نامرئی تله‌پاتی یا دور آگاهی بین کاسه سر من و ایشان کشیده شده است، به طوری که گاه مثل بچه‌های سرودخوان یا خوانندگان دوصدایی، دهن به سخن واحدی باز می‌کنیم و اگر هم از هم غایب باشیم و با هر یک از ما در امری مشورت کنند، جواب مشابه می‌دهیم؛ و گاه کژاندیشان فکر می‌کنند که ما تبانی کرده‌ایم. خلاصه تا یکی از ما لب به «ف»‌تر کند، آن یکی تا فرحزاد رفته است. در یک کلام ما همزادان و دوقلوهای روحی هستیم و اخلاق سگمان هم مثل همدیگر است و هر دو سلیقه مشترک یا واحدی داریم. فی‌المثل هر دو از تدریس یا سفر یا مهمانی یا عید دیدن یا لباس نو پوشیدن یا پول شمردن، چه پیدا چه پنهان، یا از سلمانی رفتن و موسیقی «پاپ» و بسی چیزهای دیگر بدمان می‌آید، یا هر دو از انزوا، کتاب خواندن، کتاب یا دستنویس کسی را به چاپ سپردن، غیبت کردن تحت عنوان نقد و تحلیل روانکاوانه، تدوین کتب مرجع، سینما، موسیقی کلاسیک، چلوکباب به شرط آن که سماق ارغوانی داشته باشد، ناخن جویدن، نقد کتاب نوشتن، پیشنهاد بورس و مسافرت به خارج را رد کردن، ترجمه مخصوصاً زبان انگلیسی، عطر اوپیوم، کراوات نزدن، تا چه رسد به پاپیون که برای آدم جنتلمن در محیط ما آبرو باقی نمی‌گذارد، و نپوشیدن کفش ورنی که برق فریادگری دارد، و از اتوی خربزه قاچ‌زن شلوار، و از غلط‌گیری مطبعی و ویراستاری و پیدا کردن غلط علمی که فی‌المثل مترجمی به جای «ابن رشد» در ترجمه‌اش گذاشته باشد «آوروئس» یا به جای «ابن فارض» گذاشته باشد «ابن فرید» و از سنگک بالا بلند خشخاشی و کله پاچه خانگی، و فیلم‌های محسن مخملباف، و داستان‌های کوتاه گارسیا مارکز، و بوی توتون و پیپ، و گرامافون، و چرت زدن‌های مرغوب در سخنرانی‌های فلسفی که از زور رودرواسی در آن حاضر شده باشیم، و از قیماقی که زیر دندان خرچ و خرچ صدا کند، صمیمانه خوشمان می‌آید.

اگر بخواهیم فهرست چیزهای بدآیند و خوش‌آیند مشترکمان را بنویسیم، مثنوی از هفتاد من کاغذ هم خواهد گذشت. همین مشت به عنوان نمونه خروار کافی است. آنان که منکرند بگو روبه‌رو کنند.

این دوست «جون جونی» ـ و به قول ما قزاونه «جان در جانی» ـ نام مبارکش بیژن است. البته از حسن حادثه مانند خود بنده دو اسمی است. وقتی که با غرب‌گرایان و لیبرالها و طاغوتیها روبه‌رو می‌شود، نام ایرانی‌اش را رو می‌کند و چون مقاله در باب «اتحاد عاقل و معقول» یا «شبهه آکل و مأکول» می‌نویسد، نام دیگرش را که یاقوتی پسند است رو می‌کند و امضاء می‌کند: «عبدالجواد حقیقت» حال آن که خانم والده‌اش او را «بیژن جون» صدا می‌کند.

همسر هم ندارد تا بفهمیم که او را عبدل صدا می‌کند، یا بیژی و همین همسر نداشتن تنها فرق فارق ماست. همان کارد بی‌رحمی است که ما را مثل یک سیب از وسط دو نصف کرده است و انصافاً این تفاوت و اختلاف، کوچک یا بی‌اهمیت و قابل اغماض نیست. چه شبها و روزها که من به او می‌گویم: «عبدل جون! خوشا به اقبالت. چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟» و چه بسیار شبها و روزها یا درآمد و رفت تلفنی، بارها او به من می‌گوید: «خوشا به حالت؛ داری بدون تاج و تخت سلطنت می‌کنی. نه توی صف شیر وا می‌ایستی، نه توی قصابی ناچاری از ترس اشتباه قصاب که ممکن است ساطور قسی‌القلبش را درست بر روی انگشت شست باندپیچی شده‌اش فرود آورد، دلت هری با هر ضربه، می‌ریزد پایین.» (عطف به واهمه‌های بی‌نام و نشان شمارة اول، در اولین سالنامة گل‌آقا ـ سال 70).

می‌گوید: «خوش به حالت که نباید پخت و پز کنی و نباید ظرف بشویی، و نباید اتو بزنی، و نباید جاروبرقی بکشی و نبایدهای هزارگانة دیگر.»

من کلامش را به قصد تسلی دادن قطع می‌کنم و می‌گویم: «خوش به سعادتت که می‌توانی هر وقت که خواستی بخوابی، هر وقت که خواستی بیدار شوی، می‌توانی ساعتها به گوشة اتاقت خیره شوی و در خود فرو روی و برایت پروندة روانی نسازند. می‌توانی هر وقت خواستی دو شاخة تلفنت را از پریز بیرون بکشی و فردا یا پس‌فردا و هر وقت که خواستی وصل کنی. خوش به حالت که می‌توانی هر وقت که خواستی تلویزیونت را روشن کنی و هر وقت که خواستی سیگارت را در یک ظرف غیرقانونی‌ای حتی یک فیش کاغذی خاموش کنی. خوش به حالت که می‌توانی گاهی یک وعده غذا میل نداشته باشی و تو را کشان‌کشان به دکتر نبرند و ده‌جور ویتامین به نافت نبندند. خوش به حالت که می‌توانی اگر هوس کردی سالی، ماهی یک شب بدون مسواک زدن، روی کاناپه یا گوشه موشة دیگری به خواب خوش فرو روی، خوشا به حالت که اگر از یک غذا ناراضی باشی جرئت داری که جیک بزنی، و اگر روانی‌گری‌ات گل کند می‌توانی در گوشة رستورانی شر به پا کنی، و کسی نباشد که بگوید تو اصلاً اتیکت سرت نمی‌شود. خوشا به حالت که می‌توانی حلقه‌ای در انگشتت و دستبندی در مشتت، و قوزبالاقوزی در پشتت نداشته باشی، خوشا به حالت که می‌توانی مجبور نباشی که تاریخ حوادث مهم زندگی زن و خویشان زنت را از حفظ باشی، از جمله تاریخ سالگرد اولین دیدار، خواستگاری، بله‌برون، عقد شرعی، عقد فرعی، آغاز زندگی مشترک، و رویدادهای شگرف و دوران‌ساز دیگر را همواره در گوشة خاطرات حفظ کنی. چون اگر ندانم‌کاری کنی و از راه تقلب کتاب بازکنی و این وقایع اتفاقیه را در روی یک تقویم نازک و پنهانی بنویسی و به دست عیالت بیفتد، یک هفتة تمام، مستقیم یا غیرمستقیم حالت را خواهد گرفت که بعله، چیه؟ واست اهمیت نداره، باید رج بزنی و توی تقویم بنویسی، آقا پروفسور کم‌حافظه تشریف دارن، و متلکهای دیگر...» خلاصه، چه بسیار او به من می‌گفت «خوش به حالت»، و هزار فایده از زندگی زناشویی و فواید تأهل را که من حس نمی‌کردم و به این آسانیها توی کتم نمی‌رفت، برایم قطار می‌کرد، و چه بسیار که من به او می‌گفتم «خوش به حالت» و هزار فایدة پیدا و پنهان از زندگی مجردی و فواید تجرد را به بیژن ـ عبدالجواد حقیقت ـ یادآور می‌شدم و بیژن در چاه بی‌دردی و بی‌خبری آفتاب حقیقت را نمی‌دید. تا، زد و به حق چیزهای ندیده و نشنیده دوست یعنی همزاد روحی من،‌ یعنی همین بیژن ـ عبدل خودمون، که از دهها دام و موقعیت دونبش و آفتاب رو فرار کرده بود و حلقة‌دار ازدواج را ظاهراً به انگشتش و باطناً دور گردنش نینداخته بود، زد و عاشق پانچیست دفتر فرهنگنامه‌ای شد که در آن جا ویراستار بود. . . (اطلاعات)