.
نقد اجتماعی در ادبیات
محسن حسینی طاها ـ «قسمت دوم»


از کتاب ارزشمند کلیله و دمنه، حکایت آشنای شیر و خرگوش را برمی‌گزینیم. حکایتی که شاید در ذهن اکثر مخاطبان جای گرفته و با کلیت آن آشنا باشند، اما براساس سخنی که پیش از این رفت قصد داریم به بازنگری این حکایت پرداخته و آن را مورد نقد و تحلیل قرار دهیم. حکایت شیر و خرگوش بارها به شیوه‌های گوناگون بر اقشار مختلف جامعه عرضه شده، اما سزاوار است که نخست به بازخوانی متن اصلی داستان بپردازیم: آورده‌اند که مرغزاری که نسیم آن بوی بهشت را معطر کرده بود و عکس آن روی فلک را منور گردانیده، از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حیران....

یُضاحِکُ الشمسَ مِنها کوکَبٌ شَرقٌ

مــُؤزَّرٌ بَعیــم البَّنــتِ مُکتَهــلُ

سحاب گویی یاقوت رخت بر مینا

نسیم گویی شنگرف بیخت برزنگار

بخار چشم هوا و بخور روی زمین

زچشم دایة باغ است و روی بچه‌خار

وحوش بسیار بود که همه بسس چراخور و آب در خصب و راحت بودند، لکن به مجاورت شیر آن همه منغص بود. روزی فراهم آمدند و جمله نزدیک شیر رفتند و گفتند: تو هر روز پس از رنج بسیار و مشقت فراوان از ما یکی شکار می‌توانی شکست و ما پیوسته در بلا و تو در تکاپوی و طلب. اکنون چیزی اندیشیده‌ایم که ترا در آن فراغت و ما را امن و راحت باشد. اگر تعرض خویش از ما زایل کنی هر روز موظف یکی شکاری پیش ملک فرستیم. شیر بدان رضا داد و مدتی بر آن آمد. یک روز قرعه بر خرگوش آمد. یاران را گفت: اگر در فرستادن من توقفی کنید من شما را از جور این جبار خون خوار باز رهانم. گفتند: مضایقتی نیست. او ساعتی توقف کرد تا وقت چاشت شیر بگذشت، پس آهسته نرم نرم روی بسوی شیر نهاد. شیر را دلتنگ یافت. آتش گرسنگی او را بر باد تند نشانده بود و فروغ خشم در حرکات و سکنات وی پدید آمده، چنانکه آب دهان او خشک ایستاده بود و نقص عهد را در خاک می‌جست.

خرگوش را بدید، آواز داد که: از کجا می‌آیی و حال وحوش چیست؟ گفت: در صحبت من خرگوشی فرستاده بودند، در راه شیری از من بستد، من گفتم «این چاشت ملک است، التفات ننمود و جفاها راند و گفت در این شکارگاه و صید آن بمن اولی‌تر، که قوت و شوکت من زیادت است». من بشتافتم تا مَلِک را خبر کنم. شیر بخاست و گفت: او را بمن نمای.

خرگوش پیش ایستاد و او را بسر چاهی بزرگ برد که صفای آن چون آینه‌ای شک و تعیین صورتها بنمودی و اوصاف چهرة هر یک برشمردی.

چَموم قد تنمُّ عَلَی التَفداهِ

و یُظهِرُ صَفرها سِرَّ الحَصاهِ

و گفت: در این چاه است و من از وی می‌ترسم، اگر ملک مرا در برگیرد او را نمایم. شیر او را در برگرفت وبه چاه فرو نگریست،‌خیال خود و از آن خرگوش بدید، او را بگذاشت و خود را در چاه افکند و غوطی خورد و نفس خون خوار و جان مردار بمالک سپرد.

***

نخستین چیزی که در واکاوی ادبیات فابل یا با جانورمدار مهم جلوه می‌نماید تحلیل شخصیت هاست که براساس سخنی که گفتیم هر کدام می‌توانند نماد یک طبقه اجتماعی باشند. چه، اگر قائل به تعهد اجتماعی روشنفکران و نویسندگان گذشته خود باشیم باید بپذیریم که ایشان به طور قطع اثر خود را آئینه‌ای برای جامعه قرار داده و مشکلات و پیچیدگی‌های آن را باز نمایانده‌اند.

پس در این اثر هر شخصیت می‌تواند یک گروه اجتماعی باشد. اینجاست که نقد اجتماعی در ادبیات ظهور می‌کند. در حکایت مورد بحث همچون دسته‌ای از حکایات در ادبیات جانور محور با شخصیتی مانند شیر برخورد می‌کنیم و شیر در ادبیات جانور محور همواره نماد و نشانه قدرت وحاکمیت است. در انواع دیگر ادبی نیز از جمله ادب عرفانی، شیر نماد انسان تکامل یافته و دارای قدرت روحانی و درونی است. مولانا فرمود:

جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جانهای شیران خداست

یعنی انسان های پست و فرومایه هستند که در درون خود دچار تضاد و دوگانگی هستند ولی انسان های عالی مقام به وحدت و قدرت درونی رسیده‌اند. سعدی نیز شیر را در مقابل روباه قرار می‌دهد و آن را مظهر قدرت و سعی و غلبه می‌داند.

بـرو شیــر درنـده باش‌ای دغــل

مپیندار خـود را چـو روبـاه شـل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چو روبه مباش از به جا مانده سیر

اما در اینجا روی دیگر سکه را نیز باید دید و آن پیامدهای منفی قدرت است.شیر سلطان جنگل است. ما این جمله را از کودکی در داستانها شنیده‌ایم و برای کودکانمان نیز باز می‌گوییم. در این گزاره سخن از سلطه‌ای است که از قدرت حاصل می‌شود. دقت در این نکته بسیار مهم است که سلطنت با حکومت فرق دارد. حکومت اجرای امور براساس قوانین و هنجارها است، اما سلطنت به دستگیری امور و اجرای آن با گفتمان سلطه و قدرت‌مداری مطلق است. و در این فضا نقد و اصولاً شنیدن صدای جامعه جایگاهی ندارد. شیر نماد زورگویی، قدرت طلبی و زیاده‌طلبی است. قدرتی مستبد که جانداران دیگر را در رنج و عذاب افکنده و هر روز به طلب صید موجب وحشت آنان می‌شود و این همه نشانه استبداد وخودکامگی است. باید دانست که استبداد یک رابطه دوسویه میان حاکمیت زورمندانه و جامعه است. دوسویه از این جهت که علاوه بر حاکمیت زور با جامعه‌ای روبرو هستیم که این استبداد و خودکامگی را می‌پذیرد که در داستان شیر و خرگوش نیز این پذیرش زور از سوی جامعه نمایان است تا جایی که جانوران به جای مقابله با زیاده‌طلبی شیر به او پیشنهاد می‌دهند که هر روز یکی از ما به قرعه به نزد تو بیاییم و غذای تو باشیم.

در اینجا یعنی در این جامعة تن به استبداد سپرده، قهرمان داستان یعنی خرگوش ظهور می‌کند. خرگوش در ادب کهن ما نماد زیرکی، دانایی و هوش است که سزاوار می‌نماید او را نماینده طبقه روشنفکر و فهمیدة جامعه قلمداد کنیم. طبقه‌ای با فاصله گرفتن از عوام در مقابل استبداد و ظلم می‌ایستد و با شجاعت نه می‌گوید و به اصطلاح ساز مخالف می‌زند. خرگوش می‌فهمد که داوطلبانه در سفره شیر نشستن ننگ و خواری و ذلت است. از نظر فنون ادبی، اینجاست که گره داستان شکل گرفته و رویارویی قهرمان و ضدقهرمان‌آغاز می‌شود. خرگوش به عنوان قهرمان داستان، سایر حیوانات را به همکاری فرا می‌خواند و این موضوع را باز می‌توان مورد نقد اجتماعی قرار داد. همواره در انقلاب‌های اجتماعی و سیاسی این روشنفکر است که پیشاپیش جامعه حرکت می‌کند و سایر اقشار به پیروی از وی می‌پردازند.

از طرفی می‌توان با توجه به ساختار داستان آن را طبق نظریات مارکس نیز مورد تحلیل قرار داد. مارکس درون مایة انقلاب‌ها را دیالکتیک می‌نامد؛ به این مفهوم که حکومت اولیه را تز و نظریه مخالف آن را آنتی تز و حاصل رویارویی و تعامل این دو را سنتز می‌خواند. در اینجا نیز رویارویی شیر و خرگوش (حکومت استبداد و روشنفکر) منتج به دگرگونی یا انقلاب می‌شود. همین رویارویی و در حقیقت گره‌افکنی داستان آن را به نقطه اوج خود می‌رساند. خرگوش با همکاری سایر حیوانات دیرتر به نزد شیر می‌رود. زمینه را برای رویارویی با او آماده می‌سازد (گره داستان). شیر از تأخیر خرگوش علت را جویا می‌شود. خرگوش می‌گوید من و دوستم به نزد تو می‌آمدیم که شیر سلطه جویی راه ما را سد کرد وقتی او از وجود تو آگاه شد به خشم آمد و گفت تمام این شکارگاه و صید آن به من تعلق دارد.

در حقیقت خرگوش به عنوان نماد طبقه روشنفکر به نقد مستقیم حکومت استبداد نمی‌پردازد و از نمونه‌ای همانند سخن می‌گوید و آن را مورد نقد قرار می‌دهد تا علاوه بر آن که انعطاف‌پذیری حکومت در مقابل نقد بالا برود، مستبدان را به نقد خود فرا می‌خواند و به عبارتی زشتیشان را در برابر دیدشان قرار می‌دهد. شیر با شنیدن این حکایت از زبان خرگوش بر شدت خشمش افزوده می‌شود و از خرگوش می‌خواهد که آن شیر را به او نشان دهد. خرگوش شیر را به بالای چاه می‌برد و عکس او را که در آب افتاده نشان می‌‌دهد. شیر نیز برای نابود کردن آن به شیئی خیالی و تصوری به درون چاه پریده و هلاک می‌شود.اینجا نقطه اوج داستان و محلی برای تأمل و نتیجه‌گیری نهایی است. شیر به عنوان نماد یک حکومت مستبد به واسطة عمل روشنفکرانه خرگوش با خود روبه رو می‌شود. روشنفکر چهره حکومت مستبد را به خود او نشان می‌دهد؛ یعنی عمل روشنفکر شفاف‌سازی و گزارش روشن احوال درون حکومت به خود قدرتمندان است.

در این داستان، آب و چاه آب که نماد روشنایی و شفافیت و حقیقت است و آنچه که در آب دیده می‌شود، مصداق محض حقیقت است. شیر استبداد و ستم خود را در آب می‌بیند و با حمله به آن هلاک می‌شود.