.

جزیره کوچکی بود به دور از هرگونه بدی و سرشار از خوبی. همه ساکنان جزیره به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کردند و از آنجایی که هر جامعه‌ای مراتبی و مناسبی دارد، دراین جزیره نیز ادب، پادشاه بود. علم، وزیر و مأمورانی به نام عشق کارهای نظارتی و ابلاغی آنها را برعهده داشتند. همچنین سربازانی به نام تلاش به کارهای اجرایی جامه عمل می‌پوشاندند. شبی در اقیانوس، طوفانی از زشتی به پا شد. موج‌های خروشان، تکبر و تازیانه‌های نفرت برسطح جزیره ضربه می‌زدند و ساکنانش را مورد حمله قرار می‌دادند. ساکنان جزیره به فرماندهی ادب، مشاورت وزیر و همیاری بقیه شروع به چاره اندیشی در برابر این حادثه کردند. شب بسیار سختی بود، ولی بالاخره آنها توانستند این طوفان وحشتناک را شکست دهند.

به مناسبت پیروزی، جشن‌های زیادی گرفتند. در یکی از جنگل‌ها که «رفاقت» از آن شب هولناک سخن می‌گفت، در میان حرف‌هایش ناگهان این جمله را آورد که: «من باعث صمیمیت میان همه و پیروز شدم». این جمله رفاقت، اصلاً با جو جزیره سازگار نبود و جای تعجب داشت.

اینجا بود که انگار «خودپسندی» پاورچین پاورچین آمد، اما ساکنان این جزیره طوفان عظیمی از زشتی را شکست داده بودند و آنقدر قدرتمند به نظر می‌رسیدند که به راحتی بتوانند این خودپرستی را از جزیره بیرون کنند، ولی در ادامه این جملة رفاقت، «صداقت» گفت: اگر من در تو وجود نداشتم تو معنی بخصوصی نداشتی، پس من در پیروزی مؤثرتر بودم».

آنگاه در جزیره جنجالی به پا شد و «شکایت» سر و کله‌اش پیدا شد. آنها پس از کلی مجادله برای حل مشکل خود به سراغ پادشاه رفتند. ادب از این ماجرا تعجب کرد، متأسف شد و از آن دو خواست که این مسئله را پایان دهند و با هم آشتی کنند، ولی هیچ کدام از آنها قبول نکردند و هرکدام برنظر خودخواهانه خود پافشاری کردند و به «لجاجت» جان دادند.

حالا جزیره ساکنان جدیدی پیدا کرده است: خودپسندی، بی‌فرهنگی، نادانی و دورویی. اینها هم در آن جزیره زندگی می‌کنند. حالا ساکنان قبلی با ساکنان جدید نه در صلح و صفا بلکه در جنگ و ستیز به‌سر می‌برند و دیگر خبری از «آرامش» نیست. آرامش که قدیمی‌ترین و اصلی‌ترین ساکن جزیره بود و همة خوبی‌ها از آن سرچشمه می‌گرفتند، انگار آرام و بی‌صدا بارش را بسته و از جزیره رفته بود!

نویسنده: محمدمهدی تقیلو از زنجان