.
.

چاشت

خلیفه روزى چاشت مى‏خورد، بره بریان پیش وى نهاده بودند. اعرابى از بادیه در رسید؛ وى را پیش خواند. اعرابى بنشست و به شره1 تمام در خوردن ایستاد. خلیفه گفت: «چنان این بره را از هم مى‏درى و به رغبت مى‏خورى که گوییا پدر او تورا به سرو2 زده است!» اعرابى گفت: «این خود نیست؛ اما تو چنان در وى مى‏نگرى‏و از دریدن و خوردن او بد مى‏برى که گوییا مادر او تو را شیر داده است!»



عاقلان بصره

بهلول را گفتند: «دیوانگان بصره را بشمار.» گفت: «از حیز شمار بیرون است. اگر گویید، عاقلان را بشمارم که معدودى چند بیش نیستند!»



نامه‏نویس

فاضلى به یکى از دوستان صاحب راز خود نامه‏اى مى‏نوشت. شخصى در پهلوى او نشسته بود و به گوشه چشم، نوشته وى را مى‏خواند بر وى دشوار آمد؛ بنوشت که: «اگر نه در پهلوى من‏دزدى نشسته بودى و نوشته مرا نمى‏خواندى، همه اسرار خود بنوشتمى.»

آن شخص گفت: «والله که ‏اى مولانا من نامه تو را مطالعه‏نکردم و نخواندم!» گفت: «اى نادان، پس این را که مى‏گویى، از کجا مى‏گویى؟»

بهارستان



پی‌نوشتها

1.حرص، آز

2.شاخ