نقاشی- آتوسا رقمی:
در قصه‌ها و افسانه‌ها آمده بود که در زمان‌های دور، دورتادور شهرها را دیوار می‌کشیدند تا از شهر و مردم آن در برابر دشمن محافظت کنند، اما این بار همه چیز فرق می‌کرد

نَه افسانه‌ای در کار بود و نه قصه‌ای؛ یازده سال از نیمه قرن بیستم می‌گذشت و چند سالی از جنگ میان دو نیروی بزرگ جهانی، و حالا آلمان و پایتخت آن «برلین»، به دو نیمه شرقی و غربی تقسیم شده بود؛ دیواری ضخیم، سرد و سخت، در میانه شهر کشیده و مردم دو نیمه را از هم جدا کرده بودند: پدر و مادرها را از فرزندشان، زن و شوهرها را از هم و مردمی را که با هم خویشاوند، دوست، همسایه و همشهری بودند. این اتفاق برای هیچ‌کس خوشایند نبود، حتی برای غیر آلمانی‌ها، و هر کسی به هر شیوه‌ای که می‌توانست، اعتراضش را نشان می‌داد، اگر جرأت می‌کرد و جانش را به خطر می انداخت.

«نوآر»، نقاش فرانسوی، اولین کسی بود که این خطر را به جان خرید و در کنار سربازان مسلح نگهبان، که دستور شلیک به کسانی را داشتند که به دیوار نزدیک می‌شدند، شروع کرد به نقاشی کشیدن روی آن. او سر آدم‌هایی را در حالت‌های مختلف و به‌شیوه‌ای خاص  روی این دیوار نقاشی کرد؛ نقاشی‌هایی با خط‌‌ها و رنگ‌آمیزی بسیار ساده و در عین حال بسیار گویا، در اندازه‌های خیلی بزرگ. . . >>>>>