حسین بن منصور حلا ج از عارفان قرن سوم هجری  را می توان نام آورترین عارف ایرانی - اسلا می دانست. سخنان او بالا خص «اناالحق» گفتنش و نحوه مرگش، او را چنان متمایز کرده که در طول تاریخ ادبیات و عرفان ایرانی، هیچ کس به اندازه او  مورد توجه قرار نگرفته است. از سوی دیگر اختلا ف نظر درباره او نیز مثال زدنی است. بعضی به او «قتیل الله فی سبیل الله» لقب داده اند و بعضی «مردی محتال و شعبده باز»! با این حال نظر اکثر عارفان و صاحب نظران مسلمان درباره او مثبت بوده و از مرتبه بلند و شهادت او در راه حق سخن گفته اند.
 راز «اناالحق» گفتن حلا ج که به نظر می رسد مهمترین دلیل قتل فجیح او به دست عمال خلیفه عباسی (المقتدر) بود، چیست؟
این پرسشی است که پاسخگویی به آن می تواند حلا ج واقعی را به ما بشناساند و نویسنده این نوشته سعی دارد با توجه به نظرات مطرح شده توسط بزرگان و اهل فن، تا حدی پاسخ آن را بازگو کند، اما پیش از آن، بد نیست کیفیت شهادت این عارف را به نقل از عطار نیشابوری مرور کنیم:
«... پس دستش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که کلا ه همت از تارک عرش را می کشد، قطع کند. پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد. گفت: بدین پای خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی درمالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد. گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است... پس چشمانش را بر کندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی! بدین رنج که برای تو بر من می برند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن ... پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روان کردند... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد»  این کیفیت به قتل رسیدن، معما را کمی پیچیده تر می کند. دلیل این همه دشمنی و رفتار ددمنشانه با حلاج چه بود؟!
نظریه اول - حلاج ملحدی بود که دعوی خدایی می کرد
این نظریه براساس دیدگاهی است که «اناالحق» گفتن حلاج را به «من حق هستم - من خدا هستم» معنا می کند. چنین برداشتی از سخن معروف حلاج اما بسیار عوامانه و ساده انگارانه است و اتفاقا به نظر می رسد که گسترش چنین نظری بیشتر در میان عامه مردم بوده یا بر اثر تبلیغات، چنین برداشتی در میان مردم معروف شده است.
اینکه المقتدر - خلیفه  عباسی - به سبب چنین ادعایی، حلاج را دچار آن عقوبت دردناک کرده باشد، با توجه به شواهد بسیار دور از ذهن است:
امروز همه ما می دانیم که خلیفه عباسی - برخلاف تبلیغات زمان خود - نه تنها جانشین واقعی پیامبر(ص) و خلیفه بر حق مسلمین نبوده، بلکه هیچ نسبتی با مسلمانی هم نداشته است. نویسنده تاریخ «تجارب السلف» درباره این خلیفه می نویسد: «چون بر سریر خلافت نشست، سیزده ساله بود. گویند در سرای مقتدر یازده هزار خادم خصی (خواجه حرمسرا) بودند...»
وارث هارون الرشید که فقط یازده هزار خادم حرمسرا داشته، آیا چنان درد خداپرستی داشته که اناالحق گویی حلاج را به چنین شیوه ای پاسخ دهد؟ این امر وقتی عجیب تر می نماید که بدانیم آنکه در مقام این دعوی خدایی، موضع گرفته و به خاموش کردنش همت گماشته، خلیفه عباسی و عمالش بوده اند، نه مردم. در حالی که اگر اناالحق گفتن حلاج چنین معنایی داشت، به طور منطقی باید عامه مردم - در همان زمان - به مقابله و برخورد با حلاج می پرداختند اما چنین نبوده است.
بنا بر نوشته عطار، اگرچه به سبب «اناالحق» گویی، قضات و عمال خلیفه، بر قتل او نظر دادند، اما در ابتدای کار خلیفه گفت تا او را به زندان بیندازند و در یکسالی که او در زندان بوده، مردم می آمدند و مسائل خود را از او می پرسیدند، به نحوی که او به اصطلاح امروز، ممنوع الملاقات می شود. بعد از آن خلیفه  کسی را نزد او می فرستد تا از گفته خویش عذرخواهی کند تا خلاص شود، اما حلاج پیغام می دهد که خلیفه باید عذرخواهی کند! جواب حلاج به خلیفه سنگین می آید و دستور قتلش را می دهد. در سایر نوشته ها هم بر اقبال مردم به حلا ج سخن گفته شده و از لا یه های زیرین نوشته های تاریخی می توان به این نتیجه رسید که در حقیقت رویکرد مردم به حلا ج دلیل اصلی قتل او بوده است!
هندوشاه در تجارب السلف می نویسد: «چون مقتدر را از احوال میل عوام به حلا ج معلوم شد... وزیر خود حامد عباس را فرمود که علما و فقها را بخوانند و حلا ج را حاضر کنند و با هم بحث کنند و آن چه حکم و فتوای شرع باشد،   اعلا م دهند تا با او آن کنیم»
نظریه دوم- حلا ج، اسرار الهی را به نامحرمان می گفت
راه و روش عارفان همواره مخالفان بسیاری در میان سایر متشرعان چون فقیهان، فیلسوفان و مقلدان آنها داشته است. عارفان خود اعتقاد داشته اند که بسیاری از عقاید و مکاشفات خود را جز به خواص- یا حتی خواص خواص- نباید بگویند، چرا که قدرت درک آن وجود ندارد و نه تنها فهمیده نمی شود، بلکه بد فهمیده می شود.
ابن سینا می گوید: «اسرار تصوف و عرفان مورد انکار ناآشنایان و مورد اعتراف و تعظیم آشنایان می باشد» و در جای دیگری می گوید: «محتوای این فن (عرفان) برای غافلا ن مایه تمسخر و خنده است و برای آگاهان سرمایه عبرت».
«انا الحق» گویی حلا ج در میان عارفان، شاعران و علمای بسیاری به معنای اتصال او به خدا، وصال در عشق الهی  رسیدن به وحدت وجود تفسیر شده  است اما این چیزی نبود که در میان کوچه و بازار گفته شود.
سنایی غزنوی در این باره در حدیقه الحقیقه سروده است:
پس زبانی که راز مطلق گفت
بود حلا ج کاو انا الحق گفت
راز خود چون ز روی داد به پشت
راز جلا د گشت و او را کشت
راز او کرد ناگهانی فاش
بی اجازت میانه اوباش
حافظ نیز همین سخن را در میان غزل معروف خود بیان داشته است:
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
شیخ محمود شبستری در مثنوی گلشن راز، این انا الحق گویی را شرح کم نظیری گفته است:
انا الحق کشف اسرار است مطلق
به جز حق کیست تا گوید انا الحق
همه ذرات عالم همچو منصور
تو خواهی مست گیر و خواه مخمور
چو کردی خویشتن را پنبه کاری
تو هم حلا ج وار این دم برآری
برآور پنبه پندارت از گوش
ندای واحد القهار بنیوش
در آ در وادی ایمن که ناگاه
درختی گویدت انی اناالله
با این حال دکتر علی شریعتی که به واسطه تحقیق مثال زدنی استاد فرانسوی اش لویی ماسینیون،  آشنایی با حلا ج داشته، به واسطه این که همین نظر را درباره حلا ج دارد، بر او خرده می گیرد که چنین مردنی، ارزشی ندارد. او در کتاب بزرگ خود، نیایش در توصیف مرگ انسان های برتر می نویسد:
«مرگ; نه حلا ج وار: مرگی پاک در راهی پوک، که علی وار: برای خشنودی خدا یعنی در خدمت به خلق» با این حال اگر به این نظریه معتقد باشیم، باز هم این سوال پیش می آید که چرا مردم به حلا ج اقبال نشان می دادند و چرا خلیفه عباسی چنان با او دشمنی ورزید؟!
نظریه سوم - حلا ج، یک انقلا بی تمام عیار
اگر همراهی مردم با حلا ج و رویارویی او با خلیفه عباسی (که از خلا ل پاسخ او در زندان به فرستاده خلیفه مشهود است) را در نظر بگیریم و همچنین بدانیم که او را به دعوی «مهدویت» هم متهم کرده اند، این نتیجه را می توانیم بگیریم که مقصود حلا ج از ذکر «انا الحق» بیان حق بودن او در برابر «خلیفه باطل» است. در واقع حلا ج مخالفت خود با نظام باطل خلا فت عباسی را با زبان عرفانی خویش بیان کرده است و از ظهور حق و مژده افول باطل در کوچه و بازار دم زده است.
دکتر ناصرالدین صاحب زمانی از محققان بزرگ معاصر در این زمینه، سخن شنیدنی دارد: «چرا اناالحق گویی حلا ج را به این آیه از قرآن نسبت ندهیم که کاملا  در شان بعثت، قیام و ظهور آئین حق در برابر نظام باطل ارزش ها ابلا غ شده است و در دوره ای همسان، به عنوان مژدگانی پایان عصر جاهلی و سرآغاز عصری راستین از دهان پیامبر در اوج پیکار او برای استقرار اسلا م اعلا م گشته است: «جا»الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا - حق آمد و باطل تباهی پذیرفت زیرا در حقیقت باطل تباهی پذیر است.»
اینکه چنین پیام سیاسی در قالب گفته های عرفانی بیاید در تاریخ ادبیات ایران بی نظیر نیست. حافظ هم بسیاری از پیامهای این چنینی خود را در قالب غزل های خود بازگو کرده است (که شرح و بسط این موضوع، موضوع مقاله مفصلی است و در این مقاله نمی گنجد).
پایان این مقاله را به شعری از بنیانگذار انقلا ب، امام خمینی (ره) اختصاص می دهیم که هم سیاستمداری بزرگ، هم فقیهی بی نظیر و هم عارفی واصل بود. ایشان در شعر معروف خود با مطلع «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» درباره حلا ج سروده اند:
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
آیا نمی توان گفت که امام (ره) نیز اشارتی به قیام حلا ج در برابر حکومت ظالمانه زمان خویش داشته اند؟

منابع:

1- تذکره الا ولیا- فریدالدین عطار نیشابوری - تصحیح محمد قزوینی
2- خط سوم - دکتر ناصرالدین صاحب زمانی
3- حلا ج (شهید عشق الهی) - دکتر جواد نوربخش
4- نیایش - دکتر علی شریعتی
5- فلسفه عرفان - دکتر سید یحیی یثربی
6- حدیقه الحقیقه و طریقه الشریفه - سنایی غزنوی - تصحیح مدرس رضوی

نویسنده : سید محمد صفوی