امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می‏دانم

که تو از دوری خورشید چه‏ها می‏بینی

تو هم ای بادیه‏پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مَه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بختِ غبارآگینی

نیِ محزون مگر از قربت فرهاد دمید

که کند شِکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان‏زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام‏آور فروردینی

شهریارا اگر آئین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت‏آئینی!

 

استاد محمدحسین شهریار