شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد.چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.
بنشت و عتاب آغاز کرد: که مرا در حال بدیدی،چرا چراغ را بکشتی؟
.....
گفتم: گمان بردم که آفتاب بر آمد!


کلیات سعدی