کتاب‌همشهری- رضا شیرازی :
مدینه، شهر پیامبر بود؛ جایگاه نزول وحی الهی. اما این روزها، مدینه به مرکزی علمی تبدیل شده است. مردم از گوشه و کنار به مدینه روی آورده‏اند.

 امام صادق(ع) تدریس خویش را آشکار و علنی ساخته است. اینک که قدرت و حکومت، در حال جابه‌جایی و انتقال از «بنی‎امیه» به «بنی‏عبّاس» است، کسی کاری به کار امام صادق(ع) ندارد. ایشان می‏توانند شاگردان و دوستداران خویش را جمع‎کرده و مرکز علمی مهمی را پدیدار سازد.

 پدر او امام باقر(ع) مجبور بود با عده‏ای کم و پنهانی کلاس درس تشکیل دهد؛ زیرا حکومت بنی‏امیّه این کار را نمی‏پسندید. امّا اینک حکومت بنی‏امیه رو به ضعف و ناتوانی گذارده است. مردان بنی‏عبّاس در گوشه و کنار سرزمین وسیع اسلامی قد برافراشته و داعیة حکومت دارند؛ بنابراین خلفای بنی‏امیّه چنان دغدغة خاطری دارند که نتوانند مزاحم دانشگاه امام صادق(ع) شوند.

در میان شاگردان امام صادق(ع) افراد مختلفی دیده می‏شوند؛ از همة فرقه‏های اسلامی دانشجویانی در مقابل مقام علمی امام زانو بر زمین می‏نهند؛ حتی کسانی هم که به امامت ایشان اعتقادی ندارند، از اقیانوس علم امام صادق(ع) بهره‏می‏برند.

 اگر به مرکز علمی امام بیایی، مردمی از کوفه، بصره، حجاز، عراق و حتّی قم را می‏بینی که اینجا هستند. گروهی از مردم مدینه نیز فرزندان خود را نزد ایشان فرستاده‏اند تا در محضرش تحصیل کنند.

 امروز که در مجلس تدریس ایشان حاضر شدم، احساس کردم که نگاه ایشان به‏گونه‏ای دیگر است؛ اما هیچ حرفی به من نزدند. بعد از پایان درس صدایم کرده و فرمودند:

 ـ ابوهارون! چند روز است که تو را ندیده بودم.
 سر بالا و پایین بردم و گفتم:
ـ ای پسر پیامبر! علّت غیبت من، تولد فرزندم بود؛ خداوند پسری به من عنایت کرده است.
 امام(ع) تبسم کرد و فرمود:
ـ خداوند قدم او را برایت مبارک گرداند! راستی، نام او را چه گذاشته‏ای؟
 گفتم: محمّد.
امام با شنیدن این نام، صورت خود را نزدیک زمین بردند، به اندازه‏ای که نزدیک بود چهره‏اش بر زمین بچسبد و تکرار می‏کردند:
ـ محمّد! محمّد! محمّد!
 وقتی سر بالا آوردند، فرمودند:
ـ جان خودم، مادر و پدرم و تمام اهل زمین فدای رسول خدا باد!

 من سخنی نگفتم. آن‏قدر از دیدن رضایت امام شادمان شده بودم که هیچ حرفی نمی‏توانستم بر زبان بیاورم. دلم چه می‏خواست؟ دوست داشتم باز هم از ایشان کلامی بشنوم. انگار که امام از آرزویم آگاه بود که ادامه دادند:

ـ ابوهارون! مبادا به این فرزندت دشنام داده و یا او را تنبیه کنی و یا در حقّش بدی نمایی. بدان هر خانه‏ای که در آن نام محمّد باشد، هر روز به فرمان خداوند، پاکیزه و تقدیس می‏شود.

سرم را بالا آوردم و به او چشم دوختم:
 مردی که آثار جلالت رسول خدا از سیمایش هویدا بود؛ کسی حق و جرأت نداشت با ایشان بدون دلیل لجاجت کرده و سخن بیهوده‏ای بر زبان آورد؛ زیرا همه می‏دانستند که علم و دانش او پیوند با علم و دانش رسول خدا دارد و....
 چرا از نامی که بر فرزندم نهاده‏ام، بر خویشتن نبالم؟!

. . . ( ادامه )