کتاب‌همشهری- فصل یکم: پیپ هنگامی که کودکی بیش نبود و نمی‌توانست نام کامل خود را که «فیلیپ پیریپ» بود بر زبان بیاورد خود را پیپ معرفی کرد.

 او پدر و مادر و برادرانش را از دست داده بود و اکنون با خواهرش و همسر او جو گارجری که آهنگر دهکده بود زندگی می‌کرد.

دهکده‌ای که پیپ در آن زندگی می‌کرد ناحیه‌ای باتلاقی در 20 مایلی دریا بود. بعدازظهر یک روز سرد که پیپ مشغول بازی در گورستان کلیسا و در اطراف قبرهای پدر و مادر و برادرانش بود ناگهان صدایی خشن و ترسناک به گوشش رسید که می‌گفت «بایست وگرنه سر تو می‌بُرم!» مردی که از میان قبرها به سمت پیپ می‌آمد لباس خاکستری زمختی پوشیده و پارچه‌ای به دور سرش پیچیده بود، تکه آهن بزرگی ساق پایش را در برداشت و خیس آب و لجن بود. . . ( ادامه )