یادداشت
امید بى نیاز
زبان افق زندگى

شعر امروز نیازمند بازخوانى جدى است. «تک شعر»هاى شاخصى سروده شده و احتمالاً باز سروده مى شود. اما یادآورى چند شعر برجسته از یک شاعر دشوار به نظر مى رسد؛ میان هنر شعر و دیگر هنرها از جمله داستان نویسى، سینما و ... فاصله حس مى کنیم. این در حالى است که هنر عظیم شعر همچون پدرى مهربان به تقسیم سرمایه هاى زبانى و مفهومى خود میان دیگر هنرها پرداخته است؛ باب شدن مصطلح هایى همچون سینماى شاعرانه، داستان شاعرانه، درام شاعرانه و ... مصداق این گفته است. جالب این که که گاهى شعر امروز خود به سراغ وام گرفتن از دیگر هنرها مى رود. گاهى شعرى را مى خوانیم، اما با بافت گرافیکى زبان روبه رو مى شویم. گاهى شعر نقاشى است، گاهى عکس و در برخى موارد سینمایى است. شاعر کلام را پلان بندى مى کند، گاهى قابى بزرگ مى سازد. یا این که حروف و واژگان از ریتم خود مى کاهند تا اسلوموشن سینمایى را در سطرهاى شاعرانه ایجاد کنند، یا برعکس!
اما خاستگاه زبان شعر، ریشه در هیچ هنرى ندارد. هنرهاى دیگر ریشه در زبان شعر دارند اما شعر نه. شاید از زمانى که نخستین مادر کودکش را در گهواره گذاشت و با لالایى، رؤیا و آرامش را به او یاد داد، شعر متولد شد. از زمانى که اصوات به جاى پدیده هاى طبیعت به کار رفتند، هر صوت نشانه اى براى شناخت جزئى از طبیعت شد. با این حال این زبان، زبانى فراتر از طبیعت بود. زبان نبود، فرازبان بود. امروز گاهى در شعرى با هر آنچه جزو وسایل و لوازم معیشت امروز است، روبه رو مى شویم. شاعرى مى آید و از بشقاب، قاشق، چنگال و اتمسفر آشپزخانه در زبان شعرى خود استفاده مى کند، حضور حسى اشیا در شعر خوب است، اما وصف اشیا و بازگویى آنها شعر نیست. یا فى المثل شاعر دیگرى از پارک مى گوید؛ یا از خیابان، عبور اتومبیل ها، دود ترافیک، اگر بارانى باشد یا نباشد، خورشید، سپس ماه و ستارگان! چنین شعرهایى، شرح حال نویسى اند. بحثى ساده اند در قالب تقطیع واژگان و چیدمان متفاوت سطور.
شعر جایگاه و تشخصى فراتر از قلمرو روزمرگى و همین حواس ظاهرى دارد؛ : «گفتم این جهت بگو زیر و زبر خواهم شد ‎/ گفت مى باش چنین زیر و زبر هیچ مگو» اینجا اتمسفر سرایش شعر است. لوکیشنى وصف ناپذیر که پیشرفته ترین لنزهاى سینمایى هم «عمق میدان» آن را نمى بینند. شاید این عمق و پرسپکتیو ذهنى تنها از پشت پلک هاى حکیم مولوى قابل رؤیت است. بحث کلیشه اى کلاسیک و نو در میان است؛ بحث زبان شعر در میان است و این زبان شعر است. اتمسفر شاعرانه، ترکیبى از بافت گرافیکى و ملون کلام و مفهوم که از قلمرو حواس و دسترس ما خیز برمى دارد و به آفاق مى پیوندد: «گفتم این روى فرشته است، عجب یا بشر است ‎/ گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو» این زبان نیست. فرا زبان است. از سطح قد و قامت حسى و فکرى ما خیز برمى دارد، به پرواز درمى آید، و دست نایافتنى مى شود. زبان شعر کهنگى ندارد، به راستى این زبان امروزى، فرا روزى و ابدى نیست
به نظر مى رسد که برخى از اشعار امروز به آسیب شناسى جدى نیاز دارند. شعر منحصر به خود عمل مى کند اما بازتاب اجتماعى نیز دارد. شعرى که به مردم مى رسد و زمزمه مى شود، لایه اجتماعى یافته است. وقتى به تحلیل فلسفى، روان شناسى، زبان شناسى درآمد، این لایه هاى زبانى و مفهومى را کسب مى کند. اما ذات زبان شعر در همان اتمسفر تعریف شده است؛ اتمسفر و بافت زبانى مولانا، حافظ، خیام، سعدى، باباطاهر، بافقى، بیدل، سپهرى و ... است. زبان شعر زبان زندگى نیست. زبان افق زندگى است، فراتر از همین امروز و چند روز و قلمرو زمانى. شاید طى سال هاى اخیر، بحث زندگى اجتماعى و معیشتى از دغدغه هاى اصلى شاعران بوده است. ظهور پدیده شهرنشینى و صد البته پایتخت نشینى میان بسیارى از شاعران خوب کشور بوده و هست؛ اما شاید زندگى یکجا نشینى، کارمندى، پشت میز نشینى یکى از عوامل مشخص زندگى شاعران شده است. این در حالى است که هیچ کدام از ما هنوز خاطره شعرهاى کتاب هاى درسى از جمله، باز باران، دو کاج و ... از ذهنمان پاک نشده است. بسیارى از شاعرانى که در دل طبیعت و زندگى آرامتر شهرستان ها نسبت به تهران کار مى کنند، قدم هاى خوبى براى سرایش شعر برداشته اند. البته بازخوانى شعر به زمان بیشترى نیاز دارد؛ به اینکه آیا شعر هم مى تواند مثل هویت همیشگى اش خود را جزو هنرهاى پرطرفدار نشان دهد، یا اینکه در کنار دیگر هنرها همچون هنرى نوستالژیک و خاطره برانگیز لحظه اى در گونه اى هنرى مى درخشد، تا به مخاطب کلان، سلامى دوباره دهد.