ز خواب ناز برخیزد ،

ز خشت عیب و سقف پستی و شالوده ی سستی ،

بنای عمر می سازد .

زمین تب دار و لرزان است ،

گهی گریان ،

شبی نالان ،

گهی از عطسه ها خونش به چشمان است ،

بنای خانه ویران است و نخلستان بم زار و پریشان است ،

زمستان ، سرد و سوزان است .

به الوار گناهم قایقی سازم ،

درونش پر ز عیب و پستی و سستی ،

و دایم چشم دوزم من به درگاه خداوندی ،

به حسن و اوج و والایی .

شباهنگام ،

ز درد و خستگی نالم به رؤیای دراز عمر ،

سحرگاهان ،

نسیم مهر می آید ،

و سیل حسن رویت می برد قایق از اینجا تا دیار ناکجا آباد ،

و من فردای نسیان ،

باز می بافم ،

به تار و پود عیب و پستی و سستی .

چرا باور ندارم من ؟

بنای عمر را با عشق باید ساخت ،

که تا عمر جهان باقی ست ،

خواهد ماند .

سید فتح الله صدری زاده ، تهران 29 دی ماه 1382